#بانوی_کوچک_پارت_189


نگاهش کردمو گفتم : می خوای باهات بیام؟

پوزخندی زد و گفت : دیگه اتفاقی نمی افته ... برو ... میام ...

از آشپزخونه خارج شدمو به سمت محل نشستنمون حرکت کردم.شهروز سر میز نبود.باچشم نگاهی به اطراف انداختم تا پیداش کنم اما نبود.سرمیز که رسیدم قبل از نشستن سرمو بلند کردم و نگاهی به محل ر*ق*ص انداختم.آهنگ ملایمی پخش می شد و زوجهای جوان در حال ر*ق*صیدم بودند. از دیدن زوجهای جوانی که دست در دست هم می ر*ق*صیدند ناخودآگاه لبخندی زدم .همین که می خواستم بششینم از دیدن چیزی که روبه روم بود.تمام بدنم لرزید وخشک شدم.شهروز وسیمین وسط پیست در حال ر*ق*ص بودند حتی نمی تونستم از چیزی که می دیدم چشم بردارم.اتفاقات تو آشپزخونه و حالا هم اینجا ... من ظرفیتم تکمیل شده بود.دهانم خشک خشک بود و از پشت پرده ی اشک شهروزو می دیدم ...حالم اصلا خوب نبود و مداوم به خودم لعنت می فرستادم که چرا امروز اینجا هستیم...

-می خواد حسادتتو تحریک کنه

با چشمهای اشکی به سمت صدا برگشتم.آناوا در حالی که می نشست دستمالی دستم داد و با بی حالی گفت:سیمینو می گم ...

نگاه دوباره ای به چشمهام انداخت .با کلافه گی سری تکون داد و گفت : انقدر احمق نباش ... نگاه کن ... به چهره ی شهروز نگاه کن ... کاملا معلومه که به ر*ق*ص بی میله ... نمی دونم چی شده که الان تو این وضعیت هستند اما مطمئن باش شهروز گیر افتاده ...

نگاهی دوباره به سمتشون انداختم راست می گفت شهروز ایستاده بود دستهاش دوطرف بدنش اویزون بودند و سیمین دستهاشو دور گردن شهورز حلقه کرده بود

-نسبت به شهروز خیلی حساسی ... اما اگه احساساتی نمی شدی می فهمیدی که همین که سر میز رسیدی سیمین شهروزو از خواهرش جدا کرد و دستهاشو دور گردنش حلقه کرد ...

به آناوای خسته نگاه کردم.سرشو یک طرفی روی میز گذاشته بود و نگاهم می کرد

-سیمین می خواد حسادتتو تحریک کنه ... اهمیتی به این موضوع نده ... نذار به مقصودش برسه...

چشمهاشو بست که زمزمه کردم:کاش زودتر مهمونی تموم بشه وبریم...

نگاه رنجیده ای به سمت شهروز انداختم ... نبود ... دوباره نگاه کردم سیمین تنها می ر*ق*صید ... شاید حق با اناوا بود اما رنجیده بودم.دستی روی شونه ام احساس کردم ... شهروز با لبخند مهربانش کنارم ایستاده بود ... سرمو به حالت قهر برگردوندم و گفتم : کجا بودی ؟

بعد هم با کنایه اضافه کردم:خوش گذشت؟

شهروز کمی به سمتم خم شد.کنار گوشم آروم فوت کرد و گفت:حسود

romangram.com | @romangram_com