#بانوی_کوچک_پارت_188


-آناوا اینجا چیکار می کنی می دونی چند وقته دارم دنبالت می گردم ؟ بیا بریم ...

دست آناوا رو کشیدم که مرد گفت : آنا با تو جایی نمیاد ... ولش کن

بی توجه به راهم ادامه دادم که ادامه داد : آناوا اگه بری خیلی واست بد میشه...

آناوا ایستاد به سمتش برگشتم ومتعجب نگاهش کردم که باچشمهای غمگینش سرد نگاهم کرد و سرشو پایین انداخت و اروم زمزمه کرد : برو ... چیزی نیست....

به مرد که حالا با تمسخر نگاهم می کرد نگاهی انداختم و گفتم : آناوا ... بیا بریم ... از چی می ترسی ؟ من...من...

آناوا کمی به سمت مرد حرکت کرد و گفت : من نمی ترسم...برو منم چند دقیقه دیگه میام ...

بهت زده ایستاده بودم وبه آناوا نگاه می کردم من خودم شنیده بودم که مرد قصد اذیت کردنشو داشت . مکثی کردم ... نفسی تازه کردم .به سمت مرد برگشتم و تمام نفرتمو توی نگاهم ریختم وگفتم:من می دونم که داشتی اذیتش می کردی ... ولش کن بامن بیاد وگرنه باقی اتفاقات پای خودته...

مرد پوزخندی زد و گفت : مثلا چه اتفاقی؟

کمی جلو رفتم.زل زدم تو چشمهای مرد.بدون ترس...با انزجار گفتم:اگه بدون آناوا برم...خودت مسول باقی اتفاقات هستی.....مطمئنا شهروز اگه بفهمه قصد ازار دخترشو داشتی به همین سادگی ازت نمیگذره ... نظرت چیه؟هان؟

چشم در چشم مرد دوخته بودم و نگاهش می کردم . مرد مکثی کرد ... هیچی از چشمهاش خونده نمی شد.در سکوت به هم چشم دوخته بودیم که حرکتی کرد و هم زمان پوزخندی روی لبش ظاهر شد ... به سمت آناوا گفت : من میرم عزیزم . مدت کمی به برگشتنمون نمونده و من مطمئنا این مدتو تحمل می کنم ...

بعد هم به سمت داخل رفت ... نفسی رو که تو سینه ام حبس کرده بودم با رفتن مرد بیرون دادم و روی زمین نشستم ... نفسهای عمیقی کشیدم ... سر بلند کردم وبه آناوا نگاه کردم سرشو به دیوار تکیه داده بود و قطره های اشک بی صدا از روی گونه هاش سر می خورد پایین ...

تن خستمو به زور از روی زمین بلند کردم.دستمو دور شونه های آناوا حلقه کردم.وارد آشپزخونه که شدیم لیوانی پر از آب کردمو دستش دادم.دوست نداشتم حرف بزنیم.کمی از آب خورد.آروم زمزمه کردم

-می یای بریم تو سالن ...

به سختی از جا بلند شد و گفت : تو برو ... صورتم می شورم میام ...

romangram.com | @romangram_com