#بانوی_کوچک_پارت_187


لبخندی به صورت مهربون شهروز زدم و مشغول صحبت با مونا شدم.آناوا تمام مدت در سکوت کنار ما نشسته بود.

حوصله ام از این مهمونی مسخره سر رفته بود.پدرام و مونا به خاطر اینکه آرین همراهشون نبود زودتر رفته بودند.شام خورده بودیم و من فقط منظر بودم که هر چه زودتر برگردیم.کنار آناوا نشسته بودم و شهروز کمی دورتر مشغول صحبت با مردی بود.

-آنا می خوام دستهامو بشورم ... کجا باید برم؟

آناوا از جا برخواست و همراهیم کرد.از دستشویی که بیرون اومدم آناوا نبود.نگاهی به اطراف انداختم بازهم پیداش نکردم شونه ای بالا انداختم به راه خودم ادامه دادم.با احساس تشنگی کمی به سمت آشپزخونه راهمو کج کردم و از یکی کار کنان درخواست یه لیوان آب کردم.موقع برگشت صدایی توجهمو جلب کرد.صدا از بالکن آشپزخونه بود.کار کنان بیرون رفته بودندوهمه مشغول بودند.اروم به سمت بالکن حرکت کردم.صدای مردی می اومد .در کنارش صدایی شبیه خس خس می اومد انگار کسی به سختی نفس می کشید ...

-هی دختر...تو که این طوری نبودی؟

مرد با صدا خندید و گفت : از من خجالت می کشی ؟ شایدم می ترسی ؟ نه ؟ انگاری مرد در حال حرکت بود . تن صداش کمی پایین اومد و ادامه داد : ما باهم اوقات خوشی داشتیم ... یادت که نرفته؟

صدای نفس های بلندمی اومد و صدای بی جونی که گفت : جلو نیا وگرنه جیغ می کشم

صدا ... صدایی شبیه آناوا بود . مرد بلند خندید و گفت : جیغ بکش ... تو نمی تونی ... جرات داری جیغ بکش ... نمی تونی ؟ می دونی چرا ؟

بعدهم اروم و شمرده شمرده گفت:چون کسی نمیاد سراغت حتی سیمین ... اگر هم بیاد طرف منو می گیره نه تو ... بهتره خفه شی و بذاری به کارم برسم...

مرد خنده ای جنون امیز کرد و گفت : اگه اروم باشی با هم ل*ذ*ت می بریم ...

اینجا چه خبر بود ؟ از چیزهایی که شنیدم نفسم گرفت.دستمو به سمت گلوم بردمو کمی ماساژ دادم.نه الان وقت تنگی نفس نبود ...حسی بهم می گفت باید کمکش کنم.کمی خودمو به سمت کابینت کشیدم و کمی آب خوردمو نفس عمیقی کشیدم . به سمت بالکن حرکت کردم.صدای هق هق ضعیفی می اومد و به دنبالش صدای مرد که می گفت : بزرگ شدی ... خوشگل و خواستنی ...

درنگ نکردم در و بازکردمو بیرون رفتم.آناوا به دیوار چسبیده بود.اروم اشک می ریخت و چشمهاش بسته بود و مردی که کاملا بهش چسبیده بود و سرش تو گودی گردن آناوا بود ... نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اینجا چه خبره؟

چشمهای آناوا باز شد ونگاهی دردمند به من انداخت.مرد تکان شدیدی خورد و به سمت من برگشت.تمسخر آمیز نگاهم کرد وگفت : به شما مربوط نیست....

تمام بدنم می لرزید و سعی می کردم نفس های کوتاه و منظم بکشم.قدمی به سمت آناوا برداشتم .دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و هم زمان گفتم:

romangram.com | @romangram_com