#بانوی_کوچک_پارت_186
-سامان داییته ؟
سری تکون داد و گفت : اره
-معلومه که خیلی دوستش داری ؟ ن ه؟
مکثی کرد و گفت : دوستش دارم.
و بعد با صدای آرومتری ادامه داد : همیشه باهام خوب بوده ... اگه برادر سیمین نبود بیشتر دوستش داشتم ...
دستمو کشید گفت : بریم ... شهروز منتظره...
همراه هم به سالن برگشتیم.شهروز با دیدنم لبخندی زد و گفت : کجا بودی ؟ دیر کردی؟
-با آناوا بودم ... ببخشید طول کشید
از دیدن نوع لباس پوشیدن مونا و از این که تنها خانم محجبه جمع نبودم خوشحال شدم . کنار شهروز جا گرفتم که هم زمان آناوا کنارم نشست .به چهره اش دقیق شدم.خیلی زیبا و دوست داشتنی بود.موهای ل*خ*ت و مشکیشو به طرز زیبایی اراسته بود . ارایش چندانی نداشت اما یکی زیباترین های امشب بود . پدرام شروع کرده بود به تعریف دوران نامزدی خودش و مونا .اونقدر جالب تعریف می کرد که تمام مدت مشغول خنده بودیم.با صدای سلام کسی به عثب برگشتم . سیمین پشت سرمون بود.لباس فوق العاده ای به تن کرده بود .بدون این که اهمیتی به من بده با لبخند زیبایی که روی لب داشت مشغول صحبت باشهروز شد.سرمو پایین انداختم و بی هدف با چاقوی توی دستم مشغول بودم.
با حس گرم شدن دستم و صدایی که می پرسید:خوبی؟
سربلند کردم . شهروز بامهربانی نگاهم می کرد . سرچرخوند به سمت سیمین و با حالت جدی گفت : خوشحال شدم دیدمت ... بهتره بری مهمونات منتظرت هستند
سیمین پشت من بود و دیدن حالتش بعد از شنیدن حرف شهروز برام ممکن نبود . شهروز با صدای ارومی ادامه داد : خوب نیست این قدر زود واکنش نشون بدی ... چیزی واسه حساس شدن وجود نداره...
لبخندی زدم و گفتم : حساس نشدم ... دوست نداشتم تو صحبتتون دخالت کنم
-دخالت نیست ... تو زنمی و ما هیچ چیز پنهانی از هم نداریم ...
romangram.com | @romangram_com