#بانوی_کوچک_پارت_185


خندید از جا بلند شد و کنارم ایستاد .خم شد و کنار گوشم گفت : حموم خوبه موافقم ...

چند لحظه شوکه نگاهش کردم که دوباره بلند خندید و ب*و*سه ی کوتاهی روی گونه ام گذاشت وهمون طور که بیرون می رفت گفت:برو ترسو کارت ندارم شوخی کردم ...

زیرلب پررویی نثار شهروز کردم وبه سمت اتاقم رفتم.

.............

جلوی آینه ی قدی اتاق نگاهی به خودم انداختم.یه دست کت و دامن کوتاه دخترونه به همراه ساپورتی مشکی و ضخیم پوشیده بودم.لباس کت قرمز رنگ یقه بازی داشت که زیرش تاپ مشکی کارشده و زیبایی می خورد . دامن لباس هم مشکی بود و کوتاهیش تا روی زانو می رسید.روسری ساتن قرمز رنگی سرم کردم و کفشهای پاشنه ده سانتی قرمز رنگی رو هم با لباسهام ست کردم.در کل با آرایش صورت کمی که انجام داده بودم به نظر خودم خوب می رسیدم.مانتو به دست از اتاق خارج شدم و حین پایین رفتن از پله ها مانتو تنم کردم . شهروز با دیدنم لبخندی زد و به سمتم اومد

-بریم ؟

-بریم

مسیر خونه تا محل عروسی کوتاه بود.از ماشین پیاده شدیم .کنار شهروز ایستادم .لبخندی به صورتم پاشید و گفت : خوشگل شدی...

-ممنون

همراه شهروز به سمت داخل حرکت کردیم.از شدت استرس همه ی بدنم می لرزید زیر لب نام خدارو فقط صدا می کردم وارد که شدیم با چشمهام نگاهی به اطراف انداختم .همه مشغول رفت و آمد بودند ومراسم شروع شده بود عده ای مشغول ر*ق*ص بودند .با صدای سلامی نگاهم برگشت سمت صدا و از دیدن آناوا لبخندی زدم شهروز به گرمی جوابشو داد و من هم همین طور که آناوا ادامه داد

-مونا اینا خیلی وقته اومدن بیایین بریم پیششون

تشکری کردیم و همراه با آناوا به سمت جمعیت حرکت کردیم.از دیدن مونا و پدرام از ته قلب خوشحال شدم.شهروز ازم خواست تا برای تبریک به سمت جایگاه بریم . با شهروز همرا شدم.بعد از تبریک از آناوا خواستم تا برای تعویض لباس کمکم کنه.همرا ه آناوا به سمت اتاق پرور حرکت کردم. از دیدن خودم تو آیینه ی قدی اتاق لبخندی زدم و خوشحال بودم ازنوع انتخاب لباسم.

از ایینه نگاهی به آناوا انداختم و گفتم:خوش می گذره؟

شونه ای بالا انداخت و گفت : بد نیست ... اگه عروسی سامان نبود اصلا نمی اومدم

romangram.com | @romangram_com