#بانوی_کوچک_پارت_184
-یه سوال بپرسم ؟
جوابی نداد که ادامه دادم : اون روز ... تو باغ ... واقعا سعید اذیتت کرد؟
سری سمتم چرخوند وگفت : نمی دونم
-یعنی یادت نمیاد
کمی به سمتم برگشت.سرشو یه جورایی تو سینه ام قایم کرد و گفت : من نمی دونم چی شد ... اصلا چهره ی پسره تو ذهنم نیست ... فقط گاهی که غریبه می بینم این طوری میشم چهره های زیادی میان طرفم و دنبالم می کنند می خوان اذیتم کنند
بااحتیاط پرسیدم : یعنی کاب*و*س می بینی؟
آناوا همون طور که چشمهاشو می بست گفت : بدترین کاب*و*سهای زندگی آدمها از بدترین خاطراتشون سرچشمه می گیرند
سکوت بینمون برقرار شدکه آروم دستمو به سمت موهاش بردم ونوازششون کردم.دلم واسش می سوخت .باید با پدرام و شهروز صحبت می کردم .حالتهای آناوا طبیعی نبودند.یه چیزی به شدت آزارش می داد.
بی حوصله نگاه دوباره ای به کارت عروسی انداختم.شرکت کردن تو این عروسی رو دوست نداشتم اما انگاری مجبور به شرکت کرد بودم.امروز روز عروسی بود ومن هنوز کاری انجام نداده بودم.آناوا امروز صبح به اصرار سیمین رفته بود ومن خوشحال بودم که تمام دیروز به گشتن تو پاساژهای مختلف برای پیدا کردن لباسی برای آناوا گذشت.خودش هم از لباسش راضی بود و خیلی دوستش داشت.صدای شهروز که دوباره بلند شد خنده روی لبهام نشست .امروز واقعا از صبح کلافه ام کرده بود.حتی نمی گذاشت چند لحظه ازش دور باشم از این همه پررویی شهروز خنده ام می گرفت
-بله؟
نگاهی به من انداخت .یک تای ابروشو بالا برد و با لبخند گفت : کجایی ؟ بیا یه دقیقه بشین اینجا بذار کارمو انجام بدم
خندیدمو گفتم : کارتو انجام بده بذار منم برم حاضر بشم کلی کار دارم .
خودکارشو روی میز انداخت و گفت:چه کاری مهم تر از رسیدگی به همسر داری؟
نزدیکش رفتم مشتی حواله ی بازوش کردمو گفتم : همسر پررو ... دو ساعت دیگه باید بریم منم هنوز هیچ کاری نکردم ... نه حموم رفتم و نه لباسهام آماده کردم ...
romangram.com | @romangram_com