#بانوی_کوچک_پارت_183


لبخندی زد و کنارم دراز کشید.دستمو دور شکمش حلقه کردمو پرسیدم : دوست داری واسم تعریف کنی امروز چیکار کردی؟

اونقدر محکم و قاطع گفت نه که خنده ام گرفت و به دنبالش ادامه داد : دوست دارم از چیزهای دیگه حرف بزنیم

-مثلا ؟

-شهروز خیلی دوست داره...

-تو رو هم دوست داره ...

-چطوری باهم آشنا شدید؟

-قصه اش طولانیه ... حوصله شو داری؟

-حوصله قصه ندارم ... دوست دارم حرف بزنیم

مکثی کردم وپرسیدم : می خوای با سیمین برگردی؟

-آره ...خوب یه جورایی مجبورم

-چرا اینجا نمی مونی؟

-کسی رو ندارم

-شهروز ...

-ولش کن ... زندگی من اونجاست ... من یاد گرفتم چه جوری کنار بیام

romangram.com | @romangram_com