#بانوی_کوچک_پارت_181


با همون حالت گفتم : نمیشه ... هفته ی بعد امتحان دارم ... نمی تونم دیگه بیام

شهروز سویچو دستم داد و گفت : برو تو ماشین من واست میگیرم.....

شونه ای بالا انداختمو گفتم : نمی خواد الان اماده میشه باهم بریم

شهروز خنده ای کرد.سرشو کنار گوشم اورد و گفت : برو سرتق ... بشین تو ماشین تا بیام

واقعا دیگه توانایی ایستادن نداشتم برای همین بعد از گفتن اسم استادم به سمت ماشین رفتم.

با اصرار شهروز کمی شام خوردم و راهی اتاقم شدم . روی تخت دراز کشیده بودم و دل درد امانمو بریده بود . صدای در اتاق بلند شد و به دنبالش شهروز وارد اتاق شد.لبه ی تخت نشست پتویی که روی خودم کشیده بودم رو کمی بلند کرد و کیسه ی اب گرمی که دستش بود رو روی شکمم گذاشت.

-فکر کنم این حالتو بهتر کنه ...

خجالت زده سرمو توی سینه خم کردم . شهروز خندید و گفت : خجالت نداره که دختر خوب ...

درحالی که از جا بلند می شد ادامه داد : استراحت کن ... واست قرص میارم ...

با رفتن شهروز سعی کردم کمی بخوابم.چشمهامو بستم نمی دونم چقدر گذشت که صدای در بلند شد

-بفرمایید

در باز شد از دیدن آناوا پشت در لبخندی روی لبم اومد.سلام ارومی کرد و وارد شد

-سلام کی اومدی؟

لبه تخت نشستو گفت : می خواستم زودتر بیام اما سیمین اصرار کرد شام بیرون باشیم واسه همین دیر شد ... اومدم دیدم پایین نیستی شهروز گفت حالت خوب نیست ... الان بهتری ؟

romangram.com | @romangram_com