#بانوی_کوچک_پارت_180
-سلام اینجا چیکار می کنی؟
-اومدم دنبالت
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت : اینجا چیکار می کنی؟
کلافه و بی حوصله جواب دادم : جزوه می خوام
هم زمان که دستمو تو دستش قرار دادم مکثی کرد و پرسید : دستهات چرا این قدر یخه ؟
جوابی ندادم و دستمو از دستش بیرون کشیدم کمی روی پاهام بلند شدم وبه داخل انتشاراتی سرک کشیدم.
-با تو بودم ساره ؟
به سمت شهروز که حالا کاملا جدی ایستاده بود برگشتم که دوباره پرسید:حالت خوبه ؟ چرا این قدر یخی ؟
عصبی سری تکون دادم و گفتم : نمی دونم ...
شهروز که حالا کمی عصبی شده بود دوباره به حرف اومد : ببینمت ؟ چرا رنگت پریده ؟ خوبی ؟
عصبانی و بغض کرده به سمت شهروز برگشتم و گفتم : حوصله ندارم ... کمرم درد میکنه ... خسته ام...
بعدهم به سمت انتشاراتی اشاره کردمو گفتم:اینا هم جزوه مو نمی دن
شهروز با مهربونی به من نگاه کرد.دستشو بلند کرد و گفت : بیا بریم ...خسته ای فردا میاییم جزوه تو میگیریم ...
romangram.com | @romangram_com