#بانوی_کوچک_پارت_178


-چطور کارم داشتی ؟

-اره ...صبح دیدم اماده میشی بری بیرون ... می خواستم ببینم اگه خونه ای بیام خونه...

-الان کجایی ؟ می خوای تو برو خونه منم تا یک ساعت دیگه خودمو می رسونم...

-نه... دوست ندارم تو خونه تنها باشم ... در ضمن شهروز می گفت تا شب کلاس داری...

-کلاس که دارم اما اگه بخوای میام ...

-نه من فقط یکم حوصله ام سر رفته بود که زنگ زدم ... شب برمی گردم تو هم برو به کلاست برس ...

-ممنونم که زنگ زدی...

مکثی کرد که گفتم : آناوا از بودن کنار مادرت ل*ذ*ت ببر ... من حاضرم همه چیزمو بدم که بتونم فقط یک بار دیگه مادرمو ببینم ...خوش باش

صدای نفسهای آناوا نشون می داد که هنوز پشت خطه ... نفس عمیقی کشید و گفت : تو هیچی نمی دونی ... شب می بینمت

آناوا قطع کرد.حتی اجازه نداد من خداحافظی کنم . با خستگی تمام بلند شدم و به سمت کلاسم رفتم.

نگاهی به ساعت انداختم که عدد 7 رو نشون می داد . کلاسم تموم شده بود.از دانشگاه خارج شدم .خسته ی خسته بودم . کمر دردی که از ظهر گریبان گیرم شده بود بی حوصله گی منو تشدید می کرد . می خواستم برم خونه اما یادم افتاد که باید جزوه ی امروزو از انتشاراتی سر خیابون تهیه کنم . با خستگی و کلافگی به انتشاراتی رسیدم .انتشارات خیلی شلوغ بود حتی جا برای داخل رفتن هم نبود . به زور رفتم داخل و بعد از این که اسم استاد و جزوه رو گفتم . یکی از کسایی که اونجا کار می کرد ازم خواست بیرون منتظر باشم . دم در ایستاده بودم و تکیه به دیوار داده بودم حقیقتا احساس می کردم کمرم در حال نصف شدنه و از طرفی هم خس خس سینه ام حوصله ای برام نذاشته بود . گوشیم در حال زنگ خوردن بود و اسم شهروز روی صفحه چشمک می زد.

-سلام...

صدای شهروز سرحال و خوشحال به گوشم رسید

-سلام ساره خانم ... احوال شما ...

romangram.com | @romangram_com