#بانوی_کوچک_پارت_176
-می خواست منو ببینه ... میاد دنبالم که باهم بریم بیرون....
با مهربونی به دستمو روی دستش گذاشتمو گفتم : این که خیلی خوبه...کاری ازم بر میاد واست انجام بدم؟
باچشمهای سرد و یخیش نگاهم کرد و گفت : نه ... فقط خواستم خبر داشته باشی ...
مکثی کردمو گفتم : پس صبحونه بخورکه وقتی مادرت اومد سرحال باشی...
پوزخندی زد و بی حرف مشغول شد . حالا که خیالم از نبودن آناوا راحت شده بود می تونستم به کلاسهام برسم . برای همین بالا رفتم ومشغول جمع کردن وسایلم شدم.داشتم لباس می پوشیدم که صدای در اتاقم اومد وبه دنبالش آناوا وارد اتاق شد.
-سیمین اومده دنبالم ... قراره امروز باهم باشیم ... شب برمی گردم...
به چهره ی آناوا نگاه کردم حقیقتا زیبا بود و ته چهره اش یه معصومیت خاصی داشت که دوست داشتنی ترش می کرد.البته نمی شد از غمی که توی چشمهاش لونه کرده بود صرف نظر کرد.لبخندی زدم وبه سمتش رفتم.کنارش که رسیدم دستهامو دور شونه هاش حلقه کردم .نفس عمیقی کشیدمو گفتم : از ته دلم امیدوارم بهت خوش بگذره...
آناوا رو از خودم جدا کردم . درحالی که موهای روی پیشونیشو کنار می زدم گفتم : مراقب خودت باش...
آناوا خداحافظی کوتاهی کرد وبه سمت در رفت.
-اگه دوست داشتی می تونی شب پیش مادرت بمونی...
نگاهم کرد که خندیدمو گفتم:این طوری نگاهم نکن ...فکر نکن داشتم بهت اجازه می دادم چون تو نیازی به اجازه ی من نداری فقط یه پیشنهاد دوستانه بهت دادم همین ...خوش باش
نگاهم کرد.غم ته چشمهاش حالاپر رنگ تر بود که گفت:شب بر می گردم ...خداحافظ
با رفتن آناوا من هم سریع آماده شدم وبعد از کسب اجازه از شهروز به سمت دانشگاه رفتم.
امروز روز سخت و طاقت فرسایی بود.ساعت 3بعدازظهر بود ومن از صبح سر یکی از درسهای عملی آزمایشگاه مشغول بودم.استفاده از ماسک ودارو باعث شده بود وضعیت سینه ام کمی بهبود پیدا کنه اما هم چنان سرفه های گاه گاهم مانع انجام کارم می شد.به سختی کارمو تموم کردم.شهروز از صبح چند باری تماس گرفته بود ومن باالتماس راضیش کرده بودم که بمونم.
romangram.com | @romangram_com