#بانوی_کوچک_پارت_175


نگاهی به سمت شهروز انداختم که به ما نگاه می کرد.به سمت آناوا گفتم : دوست داری امشب بیام تو اتاقت باهم باشیم؟

بدون لحظه ای مکث گفت : نه ... دوست ندارم تو اتاقم باشم

نگاهی به شهروز انداخت و گفت : میشه ...اینجا پیش شما باشم؟

به سمت شهروز برگشتم .از چهره اش معلوم بود مخالفتی نداره.

-البته که میشه بیا تو ...

دست آناوا رو گرفتم و باخودم به سمت تخت بردم . کنار تخت که رسیدم رو به شهروز گفتم : امشب مهمون داریم

شهروز لبخندی زد و گفت : خیلی ام خوب ...

بینمون کمی سکوت برقرار شد که دستهامو به هم کوبیدمو گفتم : حالا باید ببینیم کی وسط بخوابه ...

شهروز و آناوا خندیدند و هر دو هم زمان به سمت من برگشتند و گفتند : تو....

خندیدمو به سمت تخت رفتم روی تخت دراز کشیدمو از آناوا خواستم کنار من باشه . شب بین شوخی و خنده گذشت.شهروز مدام سربه سر آناوا می گذاشت و از تنگی جا گله می کرد . چند باری هم به شوخی بلند شد وبالش به دست روی زمین دراز کشید و ما هر دفعه به زور برش می گردوندیم سرجاش.

صبح که چشم باز کردم با دیدن چهره ی آناوا تمام اتفاقات دیشب یادم افتاد.شهروز نبود و من یادم افتاد که باید به دانشگاه برم.از جا بلند شدم و پایین رفتم.رباب خانم تو اشپزخونه مشغول بود.بادیدنم سلام کوتاهی به من داد ودوباره مشغول شد.شاید از دست من هم دلخور بود و من نمی دونستم این وسط واقعا حق با کیه ؟

هرقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید من امروز کلاس داشتم اما با اتفاقات دیروز نمی تونستم آناوا رو تنها بذارم بنابر این سعی کردم بی خیال کلاس امروز بشم وبا خیال راحت استراحت کنم.مشغول خوردن صبحانه بودم که آناوا پایین اومد.وارد آشپزخونه که شد هم به من وهم به رباب خانم سلام کرد.رباب خانم خیلی سرد تر جوابشو داد.

-سیمین زنگ زده بود ...

سر بلند کردم وبه آناوا چشم دوختم.

romangram.com | @romangram_com