#بانوی_کوچک_پارت_174
به سمت شهروز بر گشتم و کمی بی تفاوت جواب دادم : خوابم نمی اومد...تو اینجا چیکار می کنی؟
متعجب نگاهم کرد و گفت : اومدم بخوابم دیگه ...
یاد حرفش که افتادم با حرص گفتم : اهان ... فکر کردم گفتی می خوای تنها باشی . چند لحظه سکوت کرد و بعد اروم نزدیک تخت شد.من هم سعی کردم بی تفاوت باشم و سرمو از روی کتابم بلند نکردم . نزدیکم که رسید خنده ی بلندی کرد که باعث شد سرمو بالا بگیرمو نگاهش کنم . با چشمهای خندونش نگاهم کرد .صورتشو نزدیک صورتم قرار داد و گفت:من گفتم بیای اینجا چون امشب حوصله ی اتاقمو نداشتم ... بعد هم بدون که یه پسر خوب حتی در سخت ترین شرایط هم نمی تونه از زنش جدا باشه ...
نگاهی به صورت خندان شهروز انداختم که ادامه داد : اومدم بهت سر بزنم ببینم خوابی یا نه ... یکم کار دارم انجامشون که بدم میام ...
لبخندی زدم که شهروز به سمت در اتاق رفت . قبل از خارج شدن از اتاق با شیطنت نگاهی به من انداخت وگفت : اگه تونستی نخواب تا بیام ...
زیر لب پر رویی نثارش کردم که شهروز بلند خندید و با گفتن : شنیدم ... از اتاق خارج شد.
نیم ساعتی بود که تنها بودم.وهمه ی سعیم این بود که روی کتاب درسیم تمرکز کنم که در اتاق باز شد و شهروز باچهره ای خندان اما خسته درحالی که لباس عوض کرده بود وارد اتاق شد.
-نخوابیدی ؟
-تو گفتی نخوابم تا بیای ...
لبخندی شیطانی روی لبش ظاهر شد و گفت : به به چه دختر خوبی پس منتظرم بودی
خندیدمو گفتم : آره دیگه
درحالی که به تخت نزدیک می شد گفت : اتفاقا منم خیلی وقته منتظرم نزدیک تخت که رسید به چهره ی خندانش نگاهی انداختم هرچند فکر کنم چهره ی خودم از خجالت سرخ سرخ بود . چهره ی شهروز تو تاریک روشن اتاق زیباتر از همیشه به چشمم می اومد . شهروز داشت نزدیک تر می شد که صدای در اتاق متوقفش کرد . نگاهی به من انداخت و به سمت در رفت .با باز شدن در اتاق آناوا رو دیدم . از دیدنش لبخندی روی لبم نشست.آناوا یک دست بلوز وشلوار عروسکی صورتی پوشیده بود ویه بالش هم توی دستش گرفته بود.نگاهی به چهره ی شهروز انداخت و گفت : میشه با ساره حرف بزنم
شهروز با گفتن : البته ...
به سمت من برگشت و منتظر نگاهم کرد.به سمت در اتاق رفتم .آناوا با دیدنم نگاهی به شهروز انداخت .شهروز ما رو تنها گذاشت و روی تخت دراز کشید.آناوا نگاهی به سمت شهروز انداخت و در حالی که معلوم بود به سختی صحبت میکنه روبه من گفت : میشه ... راستش من امشب دوست ندارم تنها باشم ... اگه اشکالی نداشته باشه ...
romangram.com | @romangram_com