#بانوی_کوچک_پارت_173


-شبت به خیر ... اگه چیزی لازم داشتی من تو اتاقم هستم

-باشه ...

خواستم برگردم که گفت : میشه چراغ راه رو روشن باشه؟

لبخندی زدمو گفتم : البته ...

به سمت اتاق شهروز رفتم . در زدم و وارد شدم . شهروز کلافه بود خیلی کلافه ...

-چرا این همه کلافه ای ؟ به خاطر صبح ؟

از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت و پشت به من ایستاد.

-نه...من ...نمی دونم باید چیکار کنم...بعد این همه سال افتادم وسط یه عالمه مشکل ...یکم درمونده ام...

-به خاطر آناوا ؟

نفس عمیقی کشید و گفت : آناوا فقط یکیشه ...

تو سکوت به شهروز چشم دوختم احساس کردم دلش می خواد تنها باشه...اروم گفتم : من میرم تو اتاق خودم ...

-اره بهتره بری تو اتاق خودت من یکم کلافه و بی خوابم ... ممکنه چراغ روشن اتاق اذیتت کنه ...

از جوابش دلم گرفت . فکر کردم شهروز داره منو از سرش باز می کنه.بی حرف با یه عالمه دلگیری به سمت اتاق خودم رفتم.هوای اتاق به نظرم کمی گرم بود.به سمت پنجره رفتم وبازش کردم باد خنکی که به صورتم می خورد باعث شد چشمهامو ببندم و نفس عمیقی بکشم .یه حس خوبستو دلم سرازیر شد که باعث شد از ته دل خدا رو شکر کنم ... به خاطر همه ی چیزهایی که حالا داشتم...از پنجره فاصله گرفتم .لباسهامو با یک دست تاپ و شلوارک نخی عوض کردم وروی تخت دراز کشیدم و سعی کردم چند صفحه از کتابی که دم دستم بود بخونم.چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم که در اتاق به صدا در اومد و به دنبالش شهروز وارد اتاق شد . لبخندی رو که از دیدن شهروز می رفت روی لبم ظاهر بشه به زور کنترل کردم و یه اخم کوچیک گوشه ی ابروم نشوندم.

-هنوز نخوابیدی ؟

romangram.com | @romangram_com