#بانوی_کوچک_پارت_172


-می دونم ... به خدا خودم هم می دونم ... به خدا وقتی اون حرفها رو بهش زدم از مش رحیم خجالت می کشیدم اما ... ساره چهره ی آناوا خیلی درمونده بود . انگاری ازم می خواست کمکش کنم ... خودش هم از حرفهایی که زده مطمئن نبود اما.

زدن این حرفها شهروز عزیزم نو عذاب می داد.

-خودتو اذیت نکن شهروز ... بالاخره این دختر بچه است ... اون فقط دلش می خواست حمایت بشه فقط همین ...

-اره اما ...

وای بلندی گفت و ادامه داد : حالا چه جوری از خجالت خانواده مش رحیم در بیام ؟

-بعد از ظهر بریم خونه شون ... دوتایی ... برو با سعید صحبت کن و یکم از شرایط آناوا براش بگو ... مطمئنم درست میشه

شهروز به سمتم برگشت و گفت : باید با پدرام در مورد آناوا صحبت کنم ...حالتهاش یه جوری هستن ... مطمئنم که حرکاتش عادی نیستند

-اره بهتره ازش ادرس یه مشاوره خوبو بگیری ... باید کمکش کنیم

نفس عمیقی کشید و در حالی که به مبل تکیه می داد گفت:بعد این همه سال ... این بچه وارد زندگی من شده و من حتی نمی دونم کجای زندگیش قرار دارم . تازه همراه با شهروز از خونه ی مشدی رحیم برگشته بودیم.یکم برای شهروز سخت بود اما خودشو موظب به عذر خواهی می دونست . هرچند اول که وارد شدیم سعید یکم گرفته بود و جوابی نمی داد اما وقتی شهروز باهاش صحبت کرد و یکم از شرایط آنا براش گفت کمی کوتاه اومد.

به خونه که برگشتیم آناوا روی مبلهای هال دراز کشیده بود.با دیدنمون از جا بلند شد . به طرفم اومد

-گشنمه ... میشه چیزی بخوریم

تازه یادم افتاد که امروز حتی ناهار هم نخوردیم.شهروز روی مبلها نشست و از آناوا خواست که باهم صحبت کنند و من هم به اشپزخونه رفتم تا شام اماده کنم . نیم ساعت بعد غذا اماده بود که از شهروز و آناوا خواستم که سر میز حاضر بشن . شام تو سکوت صرف شد . شهروز و به دنبالش آناوا بعد از خوردن غذا از اشپزخونه بیرون رفتند من هم بعد از جمع کردن میز به طبقه ی بالا رفتم . شهروز تو اتاق خودش بود اول سری به آناوا زدم روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد.

-چیزی لازم نداری؟

بدون این که نگاهم کنه کوتاه گفت:نه

romangram.com | @romangram_com