#بانوی_کوچک_پارت_171
-نیازی به توضیح دادن من نبود شما خودتون قضاوتتونو کردید ...
شهروز با خون سردی تمام گفت : اگه بی گ*ن*ا*هی اثبات کن دلیل این همه عصبانیتت برای چیه ؟
-درسته من پسر یه سرایدارم اما این دلیل نمیشه شما هر چی خواستید بهم بگید
به سمت در حرکت کرد اما نیمه راه ایستاد و برگشت سمت شهروز با ارامش اما ناراحتی تمام ادامه داد : آقا من بی چشمو رو نیستم ... ادمی نیستم که نمک بخورم و نمکدون بشکنم از همه مهم تر چشم ناپاک نیستم که اگه بودم این مدتی که ساره خانمو می بردم دانشگاه و برمی گردوندم باید خطایی ازم سر می زد . در ضمن شما خودت می دونی که کل خونه و حیاط مجهز به دوربینه می تونید برید نگاه کنید و ببینید کی دروغ میگه . درضمن آقا من عصبانی ام چون بعد از این همه مدت دختر شما باعث شد از پدرم به ناحق سیلی بخورم و از شما حرفهایی بشنوم که از ده تا سیلی هم بدتره ... با اجازه ...
حقیقتا دلم واسش سوخت . من مطمئن بودم که با صداقت تمام همه چیزو تعریف کرده.چند لحظه بعد مش رحیم و رباب خانم هم رفتند.شهروز کلافه و سر درگم بود انگاری خودش هم می دونست که سعید دروغ گو نیست.با کلافه گی بلند شدو بالا رفت .
کنار آناوا نشستم خیره شده بود به روبه روش ...
-آناوا تو مطمئنی که سعید اذیتت کرده ؟
نگاهی به من انداخت .اروم گفت : نمی دونم ...
بعد هم خم شد سرگذاشت روی پای من و چشمهاشو بست.
نیم ساعتی می شد که همونجا نشسته بودم آناوا خوابیده بود اروم سرشو از روی پام بلند کردم و روی یکی از کوسنها گذاشتم . از جا بلند شدم شنل بافت نازکمو برداشتم روی آناوا کشیدم و به سمت بالا رفتم.
شهروز تو اتاقش نبود به اتاق کارش رفتم روی مبل نشسته بود . لپ تاپ جلوی روش بود و سرشو تو دستهاش گرفته بود . کنارش که نشستم تازه متوجه حضورم شد.
-چیزی شده ؟
با کلافگی گفت : سعید راست میگفت
نفس عمیقی کشیدمو گفتم : از اول می دونستم ... امکان نداشت کار اون باشه
romangram.com | @romangram_com