#بانوی_کوچک_پارت_170


شهروز با چهره ی جدی و متفکرش کنار آناوا نشست . دستی روی موهاش کشید و گفت : حالا که اروم شدی واسم تعریف کن چی شده ... قسم می خورم اگه بفهمم کسی می خواسته اذیتت کنه خودم گردنشو می شکنم

آناوا با چشمهایی بسته آروم شروع به صحبت کرد : من داشتم قدم می زدم ... ته باغ بودم ... این پسره اونجا بود ... به من حمله کرد ... من می دویدم ... اون می خواست منو بگیره ... پدر و مادرش هم بودند ... من ازشون می ترسیدم ...

آناوا با یه حرکت سریع بلند شد و روی مبل نشست . چشمهاش سرخ بودند . شروع کرد به گریه ... می لرزید خودشو گوشه ی مبل جمع کرده بود ... شهروز آروم به سمتش رفت ... دستشو به سمتش دراز کرد و اناوا رو به آ*غ*و*ش کشید ... فکر می کنم بهترین راه برای اروم کردن این دختر همین بود

چند لحظه ای به همون حالت باقی موندند که آناوا اروم شد اما هم چنان در آ*غ*و*ش پدرش بود.شهروز اروم ادامه داد

-بعدش چی شد ؟

آناوا با چهره ای متعجب کمی سکوت کرد و گفت : یادم نمیاد

بعدهم خودشو از پدرش جدا کرد و همون جا گوشه ی مبل نشست . شهروز با حالتی جدی به سمت سعید برگشت

-حالا تو تعریف کن ... تو باغ چه خبر بوده؟

سعید پوزخندی زد و گفت : شما چی فکر می کنید ایشون که همه چیزو گفتند دیگه حرفهای من به چه دردی می خوره؟

شهروز هم چنان جدی نگاهش کرد و گفت : من هیچ فکری نمی کنم ... فقط می خوام تو واسم تعریف کنی تا من بفهمم موضوع از چه قراره ؟تو ته باغ چیکار می کردی؟

سعید مکثی کرد ... چیزی شبیه پوزخند روی لبهاش ظاهر شد

-اقا شما خودتون قبل از عید اجازه دادید من ته باغ درس بخونم ... مثل همیشه مشغول بودم که صدای پا شنیدم برگشتم دیدم خانم هستند ... بلند شدم ایستادم و سلام کردم ...حرفه هنوز تموم نشده بود که ایشون شروع کرد به جیغ زدمن و داد کشیدن ... بعد هم خواستند فرار کنند که پاشون گیر کرد و خوردند زمین من نزدیک رفتم که کمکشون کنم اما تا بلند شدند شروع کردند به کتک زدن من بعدهم دوباره پا به فرار گذاشتند . من می خواستم برگردم سرجام که یاد استخر تو حیاط افتادم ... فکر کردم خانوم حالشون خوب نیست ممکنه اتفاقی واسشون بیفته فقط دنبالشون رفتم که بگم مواظب استخر باشند همین ... بعد هم که کل راه ایشون هرچی از دهنشون در اومد به منو خانواده ام گفتند ... آقا جونمو مادرم هم که صدای ایشونو شنیدند اومدند دنبالمون همین

شهروز همون طور نشسته بود تکیه شو از روی مبل جدا کرد و دستهاشو روی زانو هاش گذاشت و با جدیت گفت : حرفهاتو بهم اثبات کن

سعید از جا بلند شد .صورتش به کبودی می زد . دستهاشو مشت کرده بود و در حالی که به شدت سعی می کرد عصبانیت خودشو کنترل کنه ادامه داد

romangram.com | @romangram_com