#بانوی_کوچک_پارت_169
-چی شده آنا من چه دروغی به تو گفتم؟
درحالی که اشک دوباره از گوشه ی چشمهاش سرازیر شده بود داد کشید و گفت : بهت گفتم جلو نیا کثافت
بعد هم اشاره ای به پشت سر من کرد و گفت : تو گفتی اینجا امنه ... اینجا کسی مزاحمم نمیشه ...
با استینش چشمهاشو پاک کرد داد کشید و گفت : حالا چی شده که تو قلمرو شهروز یه نفر به خودش اجازه میده به دخترش دست درازی کنه ...
جیغ بلندی کشید و گفت : شما همه تون عوضی هستید می خوایید اذیتم کنید
خشکم زد . همه خشک شده بودند به عقب برگشتم .سعید سر به زیر انداخته بود چهره اش کبود و سرخ شده بود و دستهاشو مشت کرده بود . انگاری داشت سعی می کرد که خودشو کنترل منه . شهروز هم با چهره ای متفکر نگاهشو به آنا دوخته بود.
به سمت انا برگشتم وبا گیجی پرسیدم : معلوم هست چی میگی؟
مکثی کردمو گفتم : هنوزم میگم ... نه اینجا نه هیچ جای دیگه شهروز اجازه نمیده کسی اذیتت کنه ...
میون حرفم پرید اشاره ای به سعید کرد و گفت : این پسره ته باغ می خواست اذیتم کنه...
به سمت سعید برگشتم . امکان نداشت ... آنا همچنان گریه می کرد منم گیج گیج بودم . نمی دونم چی شد ...فقط بعد از چند لحظه سکوت جمع مشهدی رحیم خیزی به سمت پسرش برداشت و سیلی محکمی به گوشش زد . رباب خانم گریه می کرد .مشهدی رحیم رو به سعید با گریه گفت : تو چه غلطی کردی پسر ؟ ابرومو بردی ...
بعد هم با شرمندگی به سمت شهروز اومد کلاه پشمی شو از سرش برداشت وگفت : آقا تورو خدا ببخشید ... غلط کرده نفهمی کرده ... تو رو خدا شما ببخشیدش
شهروز حرفی نمی زد و چشم به صورت سرخ سعید دوخته بود . شهروز به سمتم برگشت و گفت : آناوا رو ببر داخل
به سمت انا رفتم که اروم شده بود . انگاری کمی به خودش اومده بود . دستمو گرفت و همراهم به داخل خونه اومد . روی مبلهای سالن نشست یک لیوان آب خنک دستش دادم که همه شو یک نفس بالا کشید بعد هم همون جا روی مبلها دراز کشید و پاهاشو توی شکمش جمع کرد و خیره شد به رو به رو.
در ورودی باز شد و خانواده مش رحیم با شهروز وارد خونه شدند . آناوا به همون حالت روی مبل دراز کشیده بود . مش رحیم سرش پایین بود و می خواست همون جا روی زمین بشینه که ازش خواهش کردم که کنار پسرش نشست.
romangram.com | @romangram_com