#بانوی_کوچک_پارت_168


چند لحظه خیره نگاهش کردم . لبخندی زد و کمی به سمتم خم شد.

-شهروز زشته ...آناوا میاد تو می بینتمون ...

-زشت چیه ؟ ادم باید واسه امتحانش اماده بشه دیگه ...

خندیدم . مسخره ای گفتم و خواستم از جا بلند شم که شهروز خیزی به سمتم برداشت دوباره گیرم انداخت . چند لحظه ای تو همون حال بودیم که جیغ بلند آناوا باعث شد از هم جدا بشیم . صدای جیغ از حیاط می اومد ...

لحظه ای مکث کردم . شهروز هم همین طور ... صدای جیغ آناوا دوباره بلند شد که شهروز با عجله بلند شد من هم به شالم که روی مبل بود چنگ زدم و دنبالش به حیاط رفتم.

آناوا باحالتی اشفته به سمت پله های عمارت می دوید و کمی عقب تر به دنبالش مشهدی رحیم و سعید و رباب خانم در حال نزدیک شده به ما بودند . شهروز با عجله خودشو به پایین پله ها رسوند و من هم در کنارش ایستادم . آناوا به مارسید با چشمهای اشکی نگاهی به ما انداخت قدمی به سمتش برداشتم که عقب رفت مکثی کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت و به ادمهایی که نزدیکش می شدند نگاه کرد . خواستم نزدیکش بشم اما با جیغی که کشید باعث شد همه سر جاشون بایستند

-نزدیک نیا دروغگوی کثافت

با چشمهای گرد شده نگاهش کردم چه اتفاقی افتاده بود . رباب خانم کنارم اومد نفس نفس می زد و چهره اش به کبودی می زد . من نمی فهمیدم چه خبر شده کسی حرف نمی زد وهمه انگاری اونقدر دویده بودند که نفس نفس می زدند .آنا هنوز گریه می کرد .شهروز با چهره ای که اخم داشت منتظر همه رو نگاه می کرد و با جدیت همیشگیش گفت : اینجا چه خبره ؟

چند لحظه صدایی از کسی خارج نشد . شهروز منتظر بود که سعید با چهره ای که حالا به کبودی می زد گفت : از دختر خانمتون بپرسید اقا

نگاهی به آنا انداختم که به درختی تکیه داده بود رنگش پریده بود .به طرفش حرکت کردمو گفتم : چی شده آنا ؟

نگاهی به من انداخت .انگاری کمی اروم تر شده بود

-نزدیکم نیا عوضی دروغگو

شهروز کلافه پوفی کرد و گفت : درست حرف بزن ببینیم چی شده ؟

آنا به سمتم برگشت درحالی که ارم اروم بهش نزدیک می شدم شروع به صحبت کردم

romangram.com | @romangram_com