#بانوی_کوچک_پارت_167


لحظه ای سکوت کرد که گفتم : ممنونتم

منتظر نگاهم کرد که گفتم : به خاطر گوشی ... فکرکنم خوشش اومده بود

شهروز پوفی کرد و با گفتن نمی دونم به سمت سالن رفت . دوست داشتم ناهار امروزو خودم درست کنم. تو اشپزخونه مشغول بودم که آناوا سراغم اومد.

-می تونم برم تو باغ ؟

-البته عزیزم ... می خوای منم باهات بیام ؟

شونه ای بالا انداخت و گفت : می خوام تنها باشم.

لبخندی زدم و گفتم : هرجور راحتی ... خوش باش

با رفتن آناوا مشغول تهیه ی ناهار شدم . یک ساعتی مشغول بودم . شهروز تو سالن بایه سری کاغذ مشغول بود . به سمت اتاقم رفتم . دوش کوتاهی گرفتم لباس عوض کردم و پایین اومدم . از آناوا خبری نبود و شهروز به شدت مشغول کار بود . به اشپزخونه رفتم یه لیوان اب میوه واسش ریختم و کنارش رفتم . با دیدنم لبخندی زد و اشاره کرد کنارش بشینم.

-خسته نباشی ؟

لیوان اب میوه رو به سمتش گرفتم . لبخندی زد و گفت : ممنون

کمی نشستم که شهروز به سمتم برگشت و خیره نگاهم کرد . لبخند شیطونی زد . خودکارشو روی میز پرت کرد و گفت :

-میگم ساره ... بیا یه کم تمرین کنیم

-چه تمرینی ؟

-ای وای ... یادت رفت صبح چه قراری گذاشتیم ... بیا یکم تمرین کنیم ... فردا می خوام ازت امتحان بگیرم اگه بلد نباشی جریمه ات میکنما

romangram.com | @romangram_com