#بانوی_کوچک_پارت_166
خیزی به سمتم برداشت که با یه حرکت از تخت پایین پریدم و با خنده از اتاق بیرون رفتم . لباس عوض کردم .امروز صبحانه با من بود . پایین رفتم میزو چیدم و همه چیزو اماده کردم . دوباره رفتم شهروز فکر کنم داخل حمام بود . رفتم سمت اتاق آناوا ... چشمهاش باز بود و روی تخت دراز کشیده بود ...
-سلام
سری به سمتم چرخوند و گفت : بیدار شدی ؟
-اره اومدم صدات کنم واسه صبحانه ... پاشو میزو چیدم
ازجابلند شد انگاری مدت زیادی بود که بیداره.
-خوبه بیدار شدی ... گرسنه ام بود
خندیدم . دستشو گرفتم . ببخشیدی گفتم و با هم همراه شدیم.
آناوا سر میز بود شهروز وارد شد و سر حال سلام کرد . من با لبخند جوابشو دادم آناوا مشغول صبحانه بود.منتظر نگاهش کردم.نگاه بی تفاوتی به من انداخت سر پایین انداخت و سلام ارومی به شهروز داد . شهروز باخوش رویی جوابشو داد . اما هنوز هم باهم سرد بودند . صبحانه ی آناوا تمام شده بود می خواست بره بالا که شهروز دستشو گرفت . آناوا به سمت شهروز برگشت ومنتظر نگاهش کرد
-بمون کارت دارم .
دخترک دست از دست پدرش جدا کرد . نشست و منتظر موند . شهروز بالا رفت و بعد از چند دقیقه برگشت این بار یه جعبه ی کوچیک دستش بود . لبخند مهربونی به سمت آناوا زد وگفت : این مال توئه بازش کن
آناوا چند لحظه بی حرکت موند دست دراز کرد سمت جعبه و بازش کرد. گوشی گرون قیمتی که تو جعبه بود باعث پیدا شدن یه خوشحالی گذرا تو چهره ی آناوا شد . چند لحظه به گوشی نگاه کرد و با لحن بی تفاوت همیشگی گفت : ممنون ... این واسه چیه ؟
شهروز با مهربانی دستشو تو دست گرفت و گفت : اون روز گوشیت شکست ... اینو بیرون دیدم و به نظرم واست مناسب اومد ... اگه دوستش نداشتی می برمت خودت هرگوشی خواستی بخر ...
آناوا شونه ای بالا انداخت و گفت : ممنون همین خوبه
گوشی به دست از اشپزخونه بیرون رفت . شهروز کلافه پوفی کرد و گفت : یه جورایی دلم واسش می سوزه ... فکر می کنم خیلی تنهاست...
romangram.com | @romangram_com