#بانوی_کوچک_پارت_165
برگه یادداشت کوچیکی برداشتم.شماره ی خونه رو توش نوشتم و دادم دستش.
-می خوام بدم به سیمین
لبخندی زدم و گفتم : اشکالی نداره
به سمت سیمین رفت . دست دراز کرد و گفت : این شماره ی اینجاست ... هر وقت گوشیم خاموش بود زنگ بزن حالمو بپرس...
لبخندی به حالت پوزخند زد و گفت : دوست ندارم به خاطر من کارهات عقب بیفته ... حالا هم برو دیرت میشه ...
سیمین قدمی به سمتش اومد و گفت : عزیزم تو که می دونی چقدر کار دارم ... قول میدم شب بهت زنگ بزنم باشه عزیزم ...
گوشی سیمین زنگ خورد که با عجله گونه ی آناوا رو ب*و*سید و گفت : باید برم مواظب خودت باش...
سیمین رفت . آناوا رفتنشو تماشا کرد . احساس کردم یکمی غمگینه با شونه های افتاده به سمت بالا حرکت کرد ...
سه روزی میشد که آناوا مهمان ما بود . رابطه ی چندانی با شهروز نداشت . اما با من کمی بهتر شده بود . سیمن هم یکبار دیگر هم اینجا امده بود اما بیشتر تماس می گرفت و با آناوا صحبت می کرد هر شب موقع خواب سری بهش می زدیم . هم من و هم شهروزی که نگران بود برای این دختر . وقتی ازش می خواستم در اتاقشو باز بذاره بی تفاوت شونه ای بالا می انداخت می خواست خودشو بی تفاوت نشون بده اما ما همیشه در اتاقشو باز می ذاشتیم . چراغ هال و اباژور اتاقش هم همیشه روشن بود . هر شب بالای سرش کمی دعا می خوندم و موهاشو نوازش می کردم تا بخوابه ... آناوا به روی خودش نمی اورد فکر می کردیم شاید چون جای خوابش عوض شده شب اول ترسیده اما من احساس می کردم مشکلی هست که هر شب با ترس و لرز به رختخواب میره ...
چشم باز کردم ... صبح شده بود ... کمی تو تختم جا به جاشدم . به سمت چپم برگشتم . از دیدن شهروز کنارم لبخندی نا خود اگاه گوشه ی لبم نشست بعد از چند روز این اولین بار بود که صبح زود کنار خودم می دیدمش . روز تعطیل بود و شهروز امروز خونه بود . چند لحظه بی حرکت نگاهش کرد . مرد مهربان من تو خواب دوست داشتنی تر به نظر می رسید . دست نوازشی روی موهاش کشیدم که پلکهاش لرزید . کمی جابه جا شدم نوک انگشتمو ب*و*سیدمو اروم کنار گونه اش گذاشتم . چشم باز کرد ... خندید ... خندیدم ... بی حرف نگاهش می کردم که با یه حرکت غافلگیرم کرد . همه چیز بودن با شهروز شیرین بود حتی این غافلگیری ها ...
-یاد گرفتی ؟
خندون و خجالت زده نگاهش کردم که گفت : دخترهای خوب این طوری به همسراشون صبح به خیر میگن ... -افرین دختر خوب یادت باشه که فردا صبح می خوام ازت امتحان بگیرم
چند لحظه گیج نگاهش کردم که بلند خندید و دوباره با یه حرکت به سمتم اومد . این بار من با کمال میل همراهیش کردم . کمی بعد شهروز از من جدا شد .خجالت زده به شهروز نگاه می کردم که گفت:
-اگه یاد نگرفتی هرقدر بخوای می تونیم با هم تمرین کنیم.
romangram.com | @romangram_com