#بانوی_کوچک_پارت_164
-خوبی عزیزم ... دخترم حالت خوبه؟
بعد هم شروع کرد به انگلیسی با آناوا صحبت کردن . دست و پا شکسته متوجه می شدم که ازش میپرسه در نبودش ما اذیتش کردیم یا نه ؟با هم به سمت سالن حرکت کردند . روی مبلها نشستند من هم مبل روبه رویی اونها رو اشغال کردم .سیمین همچنان قربون صدقه ی دخترش می رفت . برام عجیب بود که آناوا رفتاری سرد مثل رفتاری که با شهروز داره با مادرش هم داره در جواب این همه ابراز محبت مادرش مثل همیشه سرد و یخی نگاهش می کرد و جوابی بهش نمی داد.
-از صبح هرچی تماس می گرفتم گوشیتو جواب نمی دادی نگرانت شدم ... اومدم ببینمت
آناوا به سمت من برگشت . نگاهم کرد . به سمت سیمین برگشت و گفت : شارژ نداشت خاموش شد همین ...
سیمین به سمتم برگشت و گفت : می خوام با دخترم تنها باشم ... لطفا تنها مون بذار
لبخندی زدم و گفتم : مهمانهای آناوا برای ما عزیز هستند.
به سمت آناوا ادامه دادم : مادرتو راهنمایی کن تو اتاقت ... میگم رباب خانم وسایل پذیرایی واستون بیاره بالا
اینجا خونه ی من بود . من و شهروز . سیمین حق نداشت منو از سالن خونه ام بیرون کنه . خونسرد خم شدم و جزوه ی درسیمو که روی میز بود برداشتم و بی توجه بهشون مشغول شدم . آناوا ایستاده بود.
-پاشو بریم بالا دیگه ... مگه نگفتی کارم داری؟
سیمین با حرص از جابلند شد و گفت : باشه برای بعد ... فقط نگرانت شدم همین ... باید برم کلی کار دارم
سیمین ایستاد و گفت : مراقب خودت باش
با آناوا چند قدم از من دور شدند که آناوا گفت : چند لحظه صبر کن
به سمت من اومد و بالای سرم ایستاد . سر بلند کردم که گفت : میشه شماره ی اینجا رو برام بنویسی ؟
-اره حتما
romangram.com | @romangram_com