#بانوی_کوچک_پارت_163


رباب خانم کلافه به نظر می رسید . بااجازه ای گفت و وارد اشپزخانه شد . کلافه پوفی کردم و از جا بلند شدم . یه شلوار کوتاه سفید با تاپ ستش تنم بود و از روش هم بافت بهاره ی نازک شیری رنگی پوشیده بودم . صدای در ورودی اومد که به سمت سیمین چرخیدم . وسط حال ایستاده بود و با صدای بلند دخترشو صدا می کرد . نگاهی به تیپ بی نظیر و کفشهای پاشنه بلندش انداختم . رنگ موهاشو عوض کرده بود که خیلی بهش می اومد.به سمتش رفتم .

-سلام

-آناوا کجاست؟

-بالا تو اتاقش ...

بی توجه به من حرکتی به جلو کرد . خیلی بهم برخورد که این طور منو ادم حساب نمی کرد.خیزی برداشتم و رو به روش جلوی پله ها ایستادم.خیره نگاهم کرد که گفتم : خوش اومدید سیمین خانم ... بفرمایید تو سالن منتظر باشید تا دخترتونو صدا کنم

دست به سینه روبه روم ایستاد . پوزخندی زد و گفت : یعنی می خوای بگی اجازه ندارم برم بالا ؟

منم دست به سینه ایستادمو گفتم : یعنی می خوام بگم ...خوش اومدید ... شما مهمان ما هستید بفرمایید تو سالن تا رباب خانم ازتون پذیرایی میکنه من دخترتونو میاریم خدمتتون

خواست چیزی بگه که به سمت رباب خانمی که تو در گاه اشپزخونه ایستاده بود و با نگرانی نگاهمون می کرد برگشتم و گفتم : رباب خانم خانمو راهنمایی کن تو سالن ... ازشون پذیرایی کن تا من بیام

کمی به سمتم خم شد . خیره تو چشمهام گفت : این حرکت الانت یعنی این که مثلا تو خانم این خونه ای ؟ خوب که چی ؟

خون سرد جواب دادم : یعنی هیچی . مثلا نمی خواد من خانم این خونه ام و شما مهمان هستید و احترام مهمان هم واجبه ... بفرمایید

اشاره ای به رباب خانم کردم که به سمت سیمین اومد و گفت : خوش اومدید خانم ... بفرمایید از این طرف

سیمین با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت : برو دخترمو صدا کن ...

از پله ها بالا رفتم . در اتاق اناوا رو زدم و وارد شدم . روی تخت ولو شده بود و با آی پدش مشغول بود . منتظر نگاهم کرد که گفتم : مادرت اومده می خواد ببیندت

بی حرف از جا بلند شد و همراهم اومد . از پله ها که پایین رفتیم سیمین به سمتش اومد و محکم ب*غ*لش کرد

romangram.com | @romangram_com