#بانوی_کوچک_پارت_162
بنده خدا رباب خانم کلی خجالت کشید و مدام معذرت خواهی کرد و آناوا همون جور بی خیال به من زل زده بود . خودم هم خجالت کشیدم می خواستم بی ادبی اناوا به چشم نیاد که بدتر شد . آناوا بچه نبود که من بخوام ادبش کنم.رباب خانم کارش تموم شده بود که رفت و ما مشغول صبحانه بودیم.
-از دروغگوها خوشم نمیاد ...
سر بلند کردم سمت آناوا . با چشمهای سردش به من خیره شده بود.ادامه داد
-دوست نداشتم به اون خانم سلام کنم ... تو دروغ گفتی ... پس دروغگو هستی...
-من فقط می خواستم یادت بندازم که باید سلام کنی
لهجه ی شیرینی داشت بعضی جاها هم به سختی صحبت می کرد . کمی به سمتم خم شد زل زد تو چشمهام و گفت : تو نمی تونی مجبورم کنی ... من هر کاری بخوام می کنم
چند لحظه مکث کردم . دستمو روی دستش گذاشتم که عقب کشید . لبخندی برای جلب اعتمادش زدمو گفتم : هیچ کس نمی تونه تو رو مجبور به کاری کنه ... رباب خانم خیلی زحمت می کشه ... اینجا هر کی وارد یه جمعی میشه باید سلام کنه ... سلام نکردن یه جورایی بی ادبی محسوب میشه
-اون خانم واسه زحمتی که میکشه پول میگیره ... در ضمن فکر می کنی این دلیل خوبی واسه دروغ گفتنه ؟
-من دروغ گفتم ... درسته ... واسه این دروغ گفتم چون نمی خواستم فکر کنن که تو بی ادبی همین ...
مکثی کردمو گفتم : هر ادمی برای خودش شخصیت داره این که اون اینجا کار میکنه و پول میگیره دلیل نمیشه بهش بی احترامی کنیم ... ناراحت میشه ... دلش میشکنه ... من مطمئنم تو دوست نداری دل کسیو بشکنی ؟ درسته ؟
جوابی نداد شونه ای بالا انداخت و مشغول شد . این دختر نوجوون بود و من داشتم عین بچه های 7 ساله باهاش صحبت می کردم . گاهی ...تو همین نصفه روز در برابرش کم می اوردم
زنگ خونه زده می شد . من تو سالن داشتم درس می خوندم . آناوا فکر کنم بالا تو اتاق خودش بود . رباب خانم به سمت ایفون رفت . مکثی کرد و به سمت من برگشت.
-سیمین خانم هستند ... چیکار کنم خانم جان؟
به زور لبخندی زدم و گفتم : درو باز کن بیان تو دیگه ... پرسیدن نمی خواد
romangram.com | @romangram_com