#بانوی_کوچک_پارت_161
لبخندی به صورت خسته اش زدمو گفتم : اشکال نداره ... دیر وقته برو بخواب . صبح زود باید بیدار شی
از جا بلند شد دستی به صورتش کشید کنارم ایستاد که سر بلند کردمو منتظر نگاهش کردم . صورتش خیلی خسته و اشفته بود . نگاهی به من کرد سر به زیر انداخت و گفت : تو هم میای ؟
چند لحظه نگاهش کردمو گفتم : میام دستشو با خستگی به سمتم دراز کرد.نگاهی به دستش انداختم منتظرم بود مرد مهربون خسته ی من .دستشو گرفتم . بلند شدم وهمراهیش کردم.
صبح که بیدار شدم شهروز نبود . رباب خانم مشغول اماده کردن صبحانه بود . خواستم برم پایین که یاد آناوا افتادم.به سمت اتاقش رفتم در زدم .صداش که اومد وارد شدم .نشسته بود روی تخت .موهاش اشفته بودند .موهای مشکی وبراقش کنو یاد شهروز می انداخت.سرد و منتظر نگاهم می کرد که لبخندی زدمو گفتم:سلام ... صبحت به خیر
خیره نگاهم کرد که گفتم : صبحانه اماده است ... راستش دوست داشتم برای صبحانه باهم باشیم... چند لحظه نگاهم کرد بدون این که تغییری تو وضعیتش بده گفت : میام ...
همین ...نگاهش کردمو گفتم : منتظرت می مونم
در اتاقو بستم و پایین رفتم . رباب خانم مشغول بود.
-صبح به خیر ... خسته نباشی رباب خانم
-صبح شماهم به خیر خانم جان ...
نشستم سر میز
-خانم جان چایی بریزم براتون
-نه منتظر آناوا می مونم
حرف دیگه ای نزدیم یک ربعی بود که منتظر بودم . آناوا وارد اشپزخونه شد . سر و وضعشو مرتب کرده بود موهای مشکی بلندشو شونه زده بود و از بالا دم اسبی بسته بود . یه جین کوتاه و تنگ از زانو پوشیده بود . تی شرت سفیدی که عکس یه دختر بچه روش نقاشی شده بود تنش کرده بود و از روش هم یه سویشرت مشکی عروسکی پوشیده بود . رو فرشی های مشکی و عروسکی هم پاش بودند . وارد شد و بدون حرف کنارم نشست . رباب خانم به سمتش برگشت و سمت آناوا گفت : خوش اومدی خانم ... صبحتون به خیر
یکم خجالت کشیدم واسه این که حرفی زده باشم گفتم : رباب خانم آناوا سلام کرد منتها شما حواستون نبود
romangram.com | @romangram_com