#بانوی_کوچک_پارت_160
شهروز متفکر و ناراحت نگاهش می کرد که ادامه دادم : من می تونم کاری کنم بخوابی ؟ کمی رفتم جلو این بار داد نکشید فقط بیشتر تو خودش مچاله شد.
-ببین ... مکثی کردم ... یاد مادرم افتادم بغضم کردمو گفتم : من ...جادو بلدم شهروز با متعجب نگاهم کرد . خواست سمتم بیاد که با دست اشاره کردم جلو نیاد .
-بشینم کنارت ؟ انگاری هوشیار تر شده بود که مخالفتی نکرد ... روی تخت نشستم و تکیه دادم به بالای تخت . اشاره کردم دراز بکشه . دراز کشید ... پتو رو کشیدم روش و دستمو به سمت موهاش بردم ... شهروز اخم کرده بود ... چشمهاتو ببند ... اناوا اروم شده بود ... انگاری خیلی خسته بود چشمهاشو بست که زمزمه کردم
-این خونه قلمرو شهروزه ... قلمرو پدرت ... هیچ چیزی نمی تونه بیاد اینجا و باعث ازارت بشه ... شهروز نمی ذاره کسی اذیتت کنه ...
شهروز جلو اومد ... خم شد دستی به سر آناوا کشید ب*و*سه ی ارومی روی گیج گاهش زد . آناوا چشم باز کرد و خیره نگاهش کرد . شهروز دوست داشتنی من زمزمه کرد : بخواب ما نمی ذاریم کسی اذیتت کنه... شهروز که کنار رفت . موهای آناوا رو نوازش کردم نا خود گاه شروع کردم به زمزمه ی ایة الکرسی که چشمهای اناوا بسته شد ... اروم بود ... خیلی اروم ... کمی که گذشت از صدای نفس هاش معلوم بود که خوابیده...
-خوابید ؟
-اره ؟
نگاهی به اطراف انداختمو گفتم : چرا اینجایی ؟
-اومدم اب بخورم ... راستش یکم کلافه ام
یکی از صندلی های اشپزخونه رو عقب کشیدم . کنارش نشستم و گفتم : چیزی می خوای واست اماده کنم ؟
-نه...
کمی سکوت و به ادامه داد:بیدار نشه دوباره بترسه
دستمو روی دستش گذاشتمو گفتم : نه نترس ... در اتاقشو بازگذاشتم ... چراغ خوابم واسش روشن کردم قبل از خواب بهش گفتم اتاقم کنار اتاقشه هر وقت خواست می تونه بیاد کنارم ...
-ممنونتم ساره ... من نمی دونم این دختر چشه ... معذرت می خوام اگه بهت بی ادبی کرد
romangram.com | @romangram_com