#بانوی_کوچک_پارت_159
-کجا میرید عوضیا ... نرید بیرون ... کجا میرید
برگشتم سمتش شهروز کلافه پوفی کرد و اروم گفت : این چرا این قدر بی ادبه؟
-اروم باش ... حالش خوب نیست
به سمت آناوا برگشتم و گفتم : پس چیکار کنیم ؟
می لرزید انگاری یه چیزی زیادی عذابش میداد
-نرید ... شما که میرید اونا میان...
-کیا ؟
-شما نمیشناسیدشون ... موقع خواب میان سراغم ... اذیتم می کنن نمی ذارند بخوابم...
کمی اروم تر شده بود . قدم کوچیکی به سمتش برداشتمو گفتم : اینجا کسی نیست آنا ... ببین تو این خونه فقط منم و شهروز ... از ما می ترسی؟
-نه
قدم دیگه ای رفتم جلو
-جلو نیا ... بیشتر تو خودش مچاله شد
-باشه عزیزم باشه ... تو می خوای ما برات چیکار کنیم ... هان ؟
یه لحظه مکث کرد و بعد زد زیر گریه ... میون هق هق گریه اش گفت : من فقط می خوام بخوابم همین
romangram.com | @romangram_com