#بانوی_کوچک_پارت_158
شهروز با صدا خندید و دستمو کشید . پرت شدم روی تخت کنارش اروم کنار گوشم گفت : قلقلکی ام که هستی ...
به سمت شهروز برگشتم . با خنده نگاهم می کرد که خودمو کشیدم عقب و تکیه دادم به بالای تخت : به خدا شهروز بخوای بی مزه بازی دربیاری ...
شهروز خیزی به سمتم برداشت که جیغ خفیفی کشیدم و با خنده از روی تخت پریدم پایین و سعی در فرار داشتم که شهروز اجازه نداد دستمو گرفت و به سمت خودش کشید.
خواست جلو بیاد که صدای جیغی متوقفش کرد . صدای جیغ کسی می اومد ... هر دو لحظه ای مکث کردیم و به هم نگاه دوختیم ... صدا از اتاق آناوا بود ... بلند شدمو به دو خودمو به اتاق آناوا رسوندم ... شهروز هم کنارم بود ...
بی اجازه در اتاقو باز کردمو وارد شدم . تو تاریک روشن اتاق چیزی دیده نمی شد . شهروز پشت سرم بود که چراغو روشن کرد . آناوا خوابیده بود تمام بدنش و صورتش عرق کرده بود . نزدیکش رفتم . روی تخت نشستم می خواستم بیدارش کنم .
-آناوا ... آناوا عزیزم ... بیدار شو داری خواب میبینی
دستم در حال نوازش موهاش بود که چشمهاشو باز کرد . چند لحظه خیره نگاهم کرد انگاری در حال آنالیز اطرافش بود چند لحظه مکث کرد و بعد محکم به دستم کوبید و جیغ کشید . شوکه شده بودیم . نشست گوشه ی تخت ... پتو رو جلوی خودش گرفته بود و مچاله شده بود گوشه ی تخت ... جیغ می کشید .
-برو گمشو بیرون عوضی ... کثافت نزدیک من نیا...
شوکه به آناوا نگاه می کردم اروم از جام بلند شدم شهروز قدمی جلو اومد این چه طرز حرف زدنه دختر...
-باتوام هستم عوضی گمشو عقب...
شهروز خواست جلوتر بیاد که جیغ های آناوا شدت گرفت انگاری اصلا دست خودش نبود که چیکار میکرد . جیغ می کشید . فحش میداد ... دست خودش نبود گاهی به زبان انگلیسی داد می زد و فحش می داد . اشاره ای کردم که عقب بایسته ... حرکتی به جلو کردم که آناوا گوشی تلفن همراهشو به سمتم پرت کرد. گوشی افتاد کنارم
-گفتم نیا جلو عوضی ... دستت به من بخوره می کشمت ... از اتاق من برو بیرون
شهروز عصبانی و متعجب بود و من دلیل رفتار این بچه رو درک نمی کردم ... انگاری هنوز خواب بود ... هنوز نتونسته بود خواب و بیدارشو از هم جدا کنه ... اروم همونجا ایستادم اشاره ای به شهروز کردم که عقب بره خودم هم قدمی به عقب برداشتم
-آناوا عزیزم ... ببین منم ساره ... اینم شهروزه پدرت ... اروم باش ... جیغ نکش کسی جلو نمیاد قول میدم ... ببین اگه بخوای ما میریم بیرون باشه ؟ رفتم کنار شهروز اناوا هنوز می لرزید ... تمام صورتش عرق کرده بود ... دست شهروزو گرفتم ازش خواستم که بریم بیرون ... هنوز از در خارج نشده بودیم که دوباره جیغ زد
romangram.com | @romangram_com