#بانوی_کوچک_پارت_157


بی حرف از جاش بلند شد و همراهم اومد . سرمیز شام تمام فکرم پیش آناوا بود ... ازش پذیرایی می کردم نمی خواستم چیزی کم باشه . دلم نمی خواست به من به چشم کسی که پدرشو ازش گرفته نگاه کنه می خواستم حالا که اینجاست ... خونه ی پدرش ... بهش خوش بگذره ...

بعد از شام بدون حرف اضافه ای تشکر کرد و بالا رفت . شهروز همون جا نشسته بود برام عجیب بود که این پدر و دختر هیچ عکس العملی به هم نشون نمی دادند ...

-چای می خوری ؟

-نه خسته ام میرم بالا ...

شهروز هم رفت بالا .ظرفها رو داخل ماشین ظرف شویی ریختم و مشغول جمع کردن بقیه ی وسایل شدم . کارم که تموم شد بالا رفتم . خواستم سری به آناوا بزنم اما دیدم که چراغ اتاقش خاموشه ... رفتم سمت اتاق شهروز خواستم در بزنم که خجالت کشیدم و به سمت اتاقم رفتم ... در اتاقو که باز کردم متعجب چشم دوختم به تختم ... خنده ام گرفت...

-تو اینجا چیکار می کنی ؟

نزدیک تر که رفتم واقعا خنده ام گرفته بود شهروز عین پسر بچه های تخس روی تخت بود پتو کشیده بود روش و خودشو به خواب زده بود ...

-پاشو اینجا چیکار می کنی ؟

با چشم بسته شونه ای بالا انداخت . کنارش نشستو دستمو به سمت موهاش بردم

-اقا شهروز ... پسر بچه های خوب که جای دیگران نمی خوابند پاشو برو سر جات منم می خوام بخوابم ...

می خندیدم و حرف می زدم شهروز هم می خندید . به سمتش برگشتم که با چشم باز نگاهم می کرد

- دختر بچه های خوب که ازدواج می کنن ... شب تنها نمی خوابند ...

خندیدمو مشت ارومی به بازوش زدم

-لوس بی مزه ...

romangram.com | @romangram_com