#بانوی_کوچک_پارت_156


-شما لطف داری اقا ... آناوا نمی خواد واسه شام بیاد ؟

شونه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم ... ازش خبر ندارم

-ای کاش بهش سر می زدی ... امروز اصلا باهاش صحبت نکردی ناراحت میشه...

نفسی کشید و گفت : ول کن ساره ...

خنده ای اجباری کرد و گفت : شامو بکش ... گرسنه ام

سری تکون دادم و گفتم : صبر کن برم صداش کنم بیام ...

-آخه

-اخه نداره شهروز ... غذا سرد میشه برم بیارمش باهم شام بخوریم

کلافه پوفی کرد و گفت : باشه

خواستم از اشپزخونه بیرون بیام که دلم رفت سمت شهروز ... برگشتم خم شدم کنار گوشش و ب*و*سه ی کوچکی کنار لاله ی گوشش گذاشتم : زود میام ...

فرصت عکس العمل به شهروز ندادم ... به دو خودمو به طبقه ی بالا رسوندم ... در اتاق آناوا رو زدم ...

-بله ؟

درو باز کردم و وارد شدم . خوشم می اومد از این دختر یه جورایی به دلم نشسته بود هر چند رفتار سردی داشت اما به دلم می نشست . لهجه ی شیرینی داشت . دختر خوبی بود ... کمی شل*خ*ته بود ... روی تخت دراز کشیده بود و لباسهاش پخش زمین بود ... هندزفری تو گوشش بود و منتظر نگاهم می کرد

-شام حاضره ... بریم پایین ؟

romangram.com | @romangram_com