#بانوی_کوچک_پارت_155
-پس با اجازه
-به سلامت
رباب خانم که رفت به سمت شهروز برگشتم طلبکارانه نگاهم می کرد . خندیدمو گفتم : چیزی شده ؟
کلافه پوفی کرد از جا بلند شد و گفت : تو این خونه ادم دو دقیقه نمی تونه با زنش خلوت کنه
درحالی که به سمت پله ها می رفت . رو به روش ایستادم . شیطون نگاهش کردم . کمی روی پنجه ی پا بلند شدم . درحالی که به چشمهای خندونم خیره شده بود گفتم : الان یعنی من زنتم ؟
سرشو خم کرد و گفت : شک داری ؟
نرم خندیدم ... سرمو بالا گرفتم که شهروز صورتشو جلو اورد ... گر گرفتم ... هنوز عادت نکرده بودم به این شیرینی ها ...
صورت شهروز که از من جدا شد خجالت زده سرمو پایین انداختم . صورتم سرخ شده بود که شهروز خندید و دوباره صورتشو جلو اورد این بار نرم و اروم منو ب*و*سید و گفت : خجالت کشیدنتم قشنگه...
لبخندی زد و گفت : میرم بالا لباس عوض کنم بیام ... شامو اماده می کنی ؟
-اره ... زود بیا ...
شهروز خندان و شاد بالا رفت من به سمت اشپزخونه رفتم و مشغول اماده کردن شام شدم .
-به به ... چه کد بانویی ... چه شامی ؟
-کد بانو کجا بود شهروز جان ... همش کار رباب خانمه ...
-منظورم غذا نبود منظورم خودت بودی بانو ...
romangram.com | @romangram_com