#بانوی_کوچک_پارت_154
-من میرم پایین کاری داشتی صدام کن ... کمی استراحت کن برای شام خبرت می کنم ...
پایین رفتم . شهروز همچنان همونجا نشسته بود . کنارش نشستم و دستمو روی شونه اش گذاشتم ...
-خوبی ؟
سر بلند کرد . بی هوا دستی روی کمرم نشست و منو به سمت خودش کشید : اره خوبم ... الان خیلی خیلی خوبم ...
مثل همیشه خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم . سرشو جلو اورد و دم گوشم اروم گفت : این همه خجالت واسه چیه ؟
نفس که به گوشم می خورد احساس می کردم کسی قلقلکم میده کمی خودمو جمع کردم که خندید و گفت : آی ... آی ... نقطه ضعف ازت گرفتم ، چه نقطه ضعفی ... تو قلقلکی هستی ؟
خندیدم که خندید . مکثی کرد در حالی که موهای روی صورتمو پشت گوشم می فرستاد گفت : ساره چقدر خوبه که هستی ... همیشه باش همین جا کنار من ...
-هستم
کمی سکوت کرد و ادامه داد : نمی خوای چیزی بپرسی ؟
-اگه لازم باشه چیزی بدونم خودت به موقع بهم می گی
حلقه ی دستهاش دور کمرم محکم تر شد . نفس عمیقی کشید و گفت : خیلی گلی به خدا
چقدر خوب بود ارامش بودن شهروز . صدای پای رباب خانم می اومد که خودمو از شهروز جدا کردم . صاف روی مبل نشستم .
رباب خانم به سمتم اومد و گفت : خانم جان شام اماده است ... میزو اماده کنم ؟
ازجا بلند شدم به سمت رباب خانم رفتم و گفتم : ممنون ... زحمت کشیدید ... شما برو من خودم میزو می چینم ...
romangram.com | @romangram_com