#بانوی_کوچک_پارت_153
-از نظر تو اشکالی نداره که یه مدت اینجا باشه ؟
-نه چه اشکالی داره . وقتی تو بگی میشه یعنی میشه ...
از جام بلند شدم که دستمو کشید و گفت : کجا ؟
-کمکش می کنم وسایلشو ببره بالا
-رباب خانومو صدا کن . خودت اینجا باش
نگاهی به آناوا انداختم که نگاه سردشو به سمت ما دوخته بود . فشار کوچیکی به دست شهروز وارد کردمو گفتم : نه دوست دارم خودم این کارو انجام بدم
بلند شدم . توجه به نگاه اعتراض امیز شهروز به سمت آناوا رفتم . چمدون بزرگی کنارش بود و کوله پشتی بزرگی هم کنار پاش گذاشته بود . این دختر چقدر وسایل داشت . کیف کوچیکی هم به صورت اریب از گردنش اویزون بود . نگاه منتظرشو بهم دوخته بود . لبخندی زدم . دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم : ساره هستم ... می دونم کمی دیره اما خوش اومدی
آناوا با تردید دستشو تو دستم گذاشت و گفت : آناوا هستم ... خوش بختم
دستشو کشیدم که باعث شد سرپا بایسته : بیا بریم بالا می خوام اتاقتو نشونت بدم . اناوا چمدونشو به دست گرفت خواست کوله پشتیشو برداره که من پیش دستی کردم و کمکش کردم.نگاه خیره ای بهم انداخت که بازهم بالبخند بهش گفتم : کمکت می کنم
بی حرف باهم به حرکت کردیم و از مقابل شهروزی که حالا سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود و چشمهاشو بسته بود راه پله ها رو در پیش گرفتیم.
طبقه ی بالا که رسیدم در هر دو اتاق مهمانو باز کردم . لبخندی به صورت بی تفاوت آناوا انداختمو گفتم:هر کدومو دوست داری انتخاب کن
آناوا بدون این که نگاهی به هیچ کدوم از اتاقها بندازه وارد یکی شون شد . وسایلشو همونجا کف اتاق انداخت و خودشو روی تخت ولو کرد . نزدیکش رفتمو گفتم : می خوای کمکت کنم وسایلتو بچینی تو کمد ؟
شانه ای بالا انداخت و گفت : لازم نیست
انگار هر قدر می خواستم باهاش بیشتر مهربون باشم آناوا بیشتر از من دوری می کرد . فکر کردم شاید بهتر باشه تنهاش بذارم
romangram.com | @romangram_com