#بانوی_کوچک_پارت_152


-تو برای بودن با این دختر زیادی هستی شهروز ... تو حیفی به خدا

-اشتباه نکن ساره برای بودن با من خیلی حیفه ...

-اما شهروز ...

شهروز با لحنی محکم و جدی گفت : تمومش کن سیمین زندگی من به خودم مربوطه ... مسائل بین من و ساره هم به خودمون مربوطه ... نیازی به دخالت تو نیست ... حرف آخرتو بزن

انگار سیمین عصبانی شده بود که گفت : خبر داری که من به خاطر عروسی برادرم اومدم و این مدت هم آناوا دلش می خواست پیش تو باشه همین ... بالاخره تو پدرشی

شهروز خنده ی بلند و عصبی کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت : پدرش اره ؟ پدرش ... می فهمی چی داری می گی ؟ الان بعد این همه سال این دخترو اوردی به من می گی پدرشم ؟ بس کن این بازی مسخره ای رو که شروع کردی سیمین...

سیمین با لحن اروم و حرص دراری گفت : یعنی قبول نداری پدرشی ؟ به نظرم بهتره بعد این همه سال یکم به وظایف پدرانه ات برسی شهروز

-خفه شو سیمین ... خفه شو ...

شهروز انگاری عصبی بود که با صدای بلندش ادامه داد : آناوا می تونه بمونه ... و تو ... بهتره دیگه بری

صدای قدمهای شهروز می اومد دیدم که به سمت در ورودی رفت و انگار درو برای سیمین باز کرده بود و منتظر رفتنش بود . موقع رفتن باز هم صدای نحس سیمین به گوشم رسید

-شهروز تو چه به خوای چه نخوای من عضو ثابت زندگیت هستم ... نمی تونی منو حذف کنی

صدای کوبیده شدن در ورودی باعث شد بترسم . بلند شدم و اروم به سمت اتاقم حرکت کردم دستم به دست گیره ی در نرسیده بود که نظرم عوض شد و به سمت پایین حرکت کردم . آناوا همون جا گوشه ی سالن بود و شهروز روی مبل همن جای قبلی نشسته بود و سرش رو تو دستش گرفته بود . کنارش نشستم رگهای دستش بیرون زده بود و صورتش از عصبانیت به کبودی می زد . دستمو اروم روی سرش کشیدم ...

-هیچ چیز تو این دنیا ارزش اینو نداره که این قدر به خاطرش عصبانی باشی...

شهروز سر بلند کرد و نگاهم کرد . نگاهی به آناوا انداختم شهروز رد نگاهمو گرفت و به همون جا رسید . انگاری کلافه بود .

romangram.com | @romangram_com