#بانوی_کوچک_پارت_151


شهروز نگاهی به من انداخت . نگاهش کلافه بود . لبخندی به صورتش زدم ناخود اگاه خم شدم و ب*و*سه ی کوچیکی روی گونه اش گذاشتم بلند شدم . نگاهی به شهروز انداختمو گفتم : شما راحت باشید ...

-زود برگرد

چشمی به شهروز گفتم و بالا رفتم . در اتاقمو باز کردم می دونم کارم اشتباه بوده اما می ترسیدم و استرس داشتم . در اتاقمو بستم اروم به سمت پله ها اومدم و گوشه ی پله ها نشستم و زانو هامو ب*غ*ل کردم . صداشون به گوشم می رسید اما از این بالا هیچ چیز دیده نمی شد.

-تو این چند سال خیلی تغییر کردی ...

شهروز با صدایی که تمسخر توش موج می زد گفت : اما تو اصلا عوض نشدی ...

-تو اما عوض شدی ... همه چیزت عوض شده حتی سلیقه ات ...

-کارتو بگو سیمین ... طفره نرو

-کارم ؟

-اره کاری که باعث شده زندگیتو رها کنی و بیای وسط زندگی من

سیمین خنده ی بلندی کرد و گفت : احیانا که منظورت از زندگیت این دختره نیست

-ببند دهنتو سیمین . منظورم از زندگیم هرچیزی که هست مطئن باش اون دختر هم جزئی ازش محسوب میشه ...

-قبلا خوش سلیقه تر بودی شهروز ...

-اتفاقا قبلا بد سلیقه بودم ... الان چند وقته که مفهوم خیلی چیزا رو فهمیدم ... تازه فهمیدم زندگی یعنی چی

نمی دونم چرا احساس می کردم سیمین لحنشو تغییر داده و با ناز صحبت میکنه

romangram.com | @romangram_com