#بانوی_کوچک_پارت_150


خنده ای کرد و گفت : باشه ... بریم ...

کنار هم با شهروز به سمت سالن رفتیم ... سیمین با دیدن شهروز از جاش بلند شد به جرات می تونستم بگم که برق شیفتگی و خواستن تو نگاهش موج می زد ... ترسیدم از نگاه سیمین ناخوداگاه کمی به سمت شهروز رفتم ... نمی تونستم عکس العمل شهروز و ببینم ... سرم پایین بود ... تمام بدنم یخ کرد ترسم از نگاه سیمین بود ... ترسم از دست دادن شهروز بود ... گیج بودم ... سردم بود ... همه ی حس های بد دنیا به قلبم سرازیر شده بود ... بین اون همه حس بد احساس کردم دستم گرم شد و این گرما کم کم به قلبم هم رسید شهروز دستمو گرفته بود و به ارومی می فشرد ... نگاهی به سمتش انداختم خیلی جدی به سمتم برگشته بود

-می خوای بری بالا ؟

با بغض : نه

-چیزی واسه نگرانی وجود نداره ... اروم باش

به سمت سیمین برگشتم که دست به سینه با ابهت خاصش باز هم با تمسخر نگاهم می کرد ...

-می خوام حرف بزنیم ... تنها ...

شهروز نگاه بی خیالی به سمت سیمین انداخت و گفت : حرفتو بزن ...

من و شهروز کنار هم روی مبل دو نفره ای نشسته بودیم . سیمین رو به روی ما بود و آناوای بی خیالی که سرجاش بود و عکس العملش از دیدن پدرش بعد از چندین سال یه سلام خشک و یه ب*و*سه ی سرد روی گونه ی شهروز بود . تعجبم از رفتاری به مراتب سرد تر بود که شهروز در مقابل دخترش داشت.

سیمین نگاه پر تنفرش رو به من دوخت و گفت : گفتم تنها حرف بزنیم ... بدون مزاحم ...

نمی دونم اما یه لحظه بهشون حق دادم از جام بلند شدم که شهروز دستمو گرفت و گفت : کجا ؟

کمی عصبانی بود لبخندی به نگاه پر از عصبانیتش زدم و گفتم : می رم ببینم رباب خانم کجاست ؟

-لازم نکرده بشین

کلافه بودم مطمئنن نبود من در این بحث به نفع خود شهروز هم بود . نمی خواستم مزاحم باشم . خم شدم در گوش شهروز و گفتم : وقت داروهامه ... باید برم ...

romangram.com | @romangram_com