#بانوی_کوچک_پارت_149
خواستم برگردم که دستمو کشید و گفت : می ترسم خانم ... شنیدم سیمین خانم واسه همیشه اومدن که بمونن ...
-خوب این به ما چه ربطی داره ...
نگاه نگرانشو بهم دوخت و گفت : نمی دونم ... به خدا نمی دونم ... می ترسم اقا به خاطر دخترش ... ول کن خانم جان ...
روحیه ی خراب خودم کم بود ... رباب خانم هم استرسمو بیشتر می کرد . نگاهی دوباره به خودم انداختم ... نمی دونم ته دلم می ترسیدم از اینکه شهروز سیمینو به من ترجیح بده.
دوباره می خواستم به سالن برگردم که در ورودی باز شد و شهروز با شتاب وارد شد . با دیدنش بغضم گرفت همونجا ایستادم که ببینم حواسش به من هست ...به منی که اگه کمی دقت می کرد می تونست منو ببینه.
شهروز سر چرخوند نگاهش نگران بود ... نگاهی به سمت من انداخت انگار منو ندید که سرشو چرخوند ... اما با شتاب دوباره به سمتم برگشت ... از اینکه منو دیده بود بین اون همه بغضی که داشتم لبخندی روی لبم نشست . شهروز با گامهای بلندش به سمتم اومد ... نگاهم گره خورده بود به نگاهش ... رو به روی من که رسید چند لحظه نگاهم کرد و بعد من بین حجم زیادی از گرما بودم ... چقدر خوب بود این امن ترین جای دنیا برای من ... دستمو روی سینه ی شهروز مشت کردم و بعد از یک ساعت سعی کردم نفس بکشم ... نفس های بلند و عمیق می کشیدم ...حالا که شهروز اومده بود ... خیالم راحت بود مطمئن بودم همه چیز خوب پیش خواهد رفت ... شهروز هم نفسهای عمیق می کشید ... بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد نگاهی به صورتم انداخت ... دستهاش رو دو طرف صورتم قرار داد اروم زمزمه کرد : خوبی ؟
لبخندی زدمو گفتم : الان خوبم ... خیلی خوب ...
نفس عمیقی کشید لبخند مهربونی زد و گفت : خداروشکر
شهروز دستمو گرفت و گفت : برو بالا تا من ببینم چه خبره ...
زمزمه کردم : سیمین اومده ... من ...
کف دستش رو روی صورتم گذاشت نگاه جدی شو به من دوخت و گفت : هیچی مهم نیست ساره ... هیچی ... حالا که تو خوبی دیگه هیچ چیز مهم نیست ... برو بالا من حلش می کنم ...
لبخندی به صورت مهربونش زدمو گفتم : می خوام باهات باشم اگه اشکالی نداره...
-اخه ...
-خواهش می کنم ...
romangram.com | @romangram_com