#بانوی_کوچک_پارت_148


دلم افتاد کف پام . سیمین ! اینجا چیکار می کرد . الان باید می اومد وسط خوشبختی من ؟ الحق که تو زیبایی و خوش پوشی هیچ چیز کم نداشت فوق العاده بود .

هر دو چشم دوخته بودیم به چشم هم و هیچ کدوم قصد عقب نشینی نداشتیم . رباب خانم اوضاع رو غیرقابل کنترل دید که رو به من گفت : خانم جان زنگ بزنم اقا بیان ؟

بدون این که چشم از چشمهای سبز سیمین که حالا با کمی تمسخر نگاهم می کرد بردارم گفتم : زنگ بزن

روبه روی هم ، روی مبلهای تو سالن نشسته بودیم . چشم دوخته بودم به ساعت و منتظر شهروزی بودم که به نظرم دیر کرده بود . دیر کرده بود درحالی که هنوز 5دقیقه هم از زنگ زدن رباب خانم نگذشته بود . سیمین پا روی پا انداخته بود و به من مضطرب نگاه پر از تحقیری می انداخت و آناوای بی خیالی که موهای یک دست ل*خ*تش رو رها کرده بود روی شونه هاش و از وقتی اومده بود سرش تو آی پدش بود هر چند وقت یک بار هم نگاه بی تفاوتی به من و مادرش می انداخت و دوباره مشغول کارش می شد انگاری واسش اهمیتی نداشت چی درجریانه . سرم پایین بود تحمل پوزخند های سیمینو نداشتم کف دستهام عرق کرده بود و تو ذهنم خودمو با سیمین مقایسه می کردم . صورتش باارایشی که انجام داده بود صد برابر زیباتر شده بود لباسهای مارک و کفشهای پاشنه بلندش ابهت و زیباییشو چند برابر کرده بود و من یه جوراب شلواری ضخیم پوشیده بودم با یه پیراهن کلوش پشت گردنی سفید و یه جفت کفش رو فرشی هم پام کرده بودم . ارایش چندانی نداشتم دوست داشتم امروز برای شهروز فقط خودم باشم ... خود خودم ... چی فکر می کردم چی شد ؟

کلافه ازجام بلند شدم . به سمت اشپزخونه رفتم . رباب خانم تکیه داده بود به کابینت و عجیب تو فکر بود با دیدنم دست پاچه جابه جا شد.

-خانم جان چیزی می خواستید ؟

-نه اومدم ببینم ... یعنی ... خواستم بهت سر بزنم

نگاه غمگینشو به من دوخت . به سمتم اومد و دستهامو گرفت

-خانم جان حالا چی میشه ؟

-چی چی میشه ؟

با من و من گفت : تکلیف شما و آقا دیگه ؟

یخ کردم ... رباب خانم چی میگفت ؟ لبخند مصنوعی زدمو گفتم : منظورت چیه ؟

-نمی دونم خانم جان ... برگشتم سیمین خانم ... آناوا دخترشون ... شما چی میشید خانم ...

فشار کوچیکی به دستش وارد کردم و گفتم : قرار نیست اتفاق خاصی بیفته ... نگران نباش

romangram.com | @romangram_com