#بانوی_کوچک_پارت_147


نفسی کشیدمو گفتم : من برای بودن با تو زیادی بچه ام نه ؟ حق تو یه خانم باکمالاته ... یکی که حرفتو بفهمه ... یکی که همش نگرانش نباشی ... یکی که ...

-ساره من نگرانی برای تورو دوست دارم ... تو از سر منم زیادی هستی ... اما قول می دم واسه هر چی بخوای قول می دم ... حالا هم بخواب دیر وقته امروز زیادی خسته شدی . سینه ات هنوز خس خس داره ... استراحت کن . نمی خوام حالت بد بشه

صبح چقدر تشویش داشتم و حالا چقدر اروم بودم.نفس عمیقی کشیدم و دوباره پشت به شهروز به پهلو خوابیدم و با گفتن شب به خیر چشمهامو بستم . شهروز هنوز کنارم نشسته بود خواست بلند بشه که توهمون حالت با چشم بسته دستشو گرفتم .نمی خواستم بره دیگه نمی گذاشتم بره مکثی کرد و صداش به گوشم رسید : تو تختت جا واسه یه ادم دیگه هم داری ؟

لبخندی زدم بدون اینکه چشمهامو بازکنم فقط سرمو کمی جابه جا کردم و روی بالش کناری گذاشتم . تکون خوردن تخت و بلند شدن پتو باعث شد با تمام وجود احساس ارامش کنم و خودمو به خواب بسپرم.

من باتمام وجود احساس خوشبختی داشتم.

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی سرخوش بودم . دیشب چقدر اروم بودم هر چند تا صبح چند بار بیدار شدم و هر بار با احساس وجود شهروز گرم می شدم اما کم خوابی دیشب باعث نشده بود که احساس کسالت کنم . حتی رباب خانم هم از سرحالی من در تعجب بود بعد از صبحونه به اتاقم رفتم تمام لباسهامو از کمد بیرون ریختم . می خواستم امروز بهترین باشم . چند ساعتی به اومدن شهروز مونده بود امروز قرار بود زودتر بیاد خونه انگاری اونم مثل من تحملش تموم شده بود . سرخوش و اماده روی مبل جلوی تلوزیون نشسته بودم و بی خودی فقط کانالهای تلوزیونو بالا و پایین می کردم . رباب خانم تو اشپزخونه مشغول بود . صدای در ورودی لبخند به لبم اورد . چشمهامو بستم نفس عمیقی کشید می خواستم هیجان ناشی از روبه رویی با شهروزو کنترل کنم . باارامش به عقب برگشتم اما بادیدن چیزی که روبه روم بود کپ کردم . صدای سلام بلندی به گوشم رسید انگاری متوجه من نشده بودند . صدا دوباره ادامه داد : سلام کسی خونه نیست؟

رباب خانم با عجله بیرون اومد . با دیدن اشخاص تو سالن رنگ از روش پرید و به تته پته افتاد.

-سلام ...خانم جان ... چطوری اومدید تو ...

-مشدی تو حیاط بود ... انگاری زیادی از دیدنمو خوشحال نشدی ؟

رباب خانم دست و پاشو گم کرد نگاهی دست پاچه به من انداخت و گفت : نه .... نه ... این چه حرفیه خانم خیلی خوش اومدید ...

زن چرخی دور خودش زد و گفت : هیچ چیز تغییر نکرده اینجا هنوز هم عین قدیما قشنگ و شیکه ...

من مات مشغول دید زدن بودم . به زن شک پوشی که پوست سفید و صورت صافش زیبایی دو چندانی بهش داده بود و چشمهای سبزش میون صورت سفیدش می درخشید . موهای بلوند و بلندش رو که حالت ل*خ*تی داشت دور شونه هاش رها کرده بود و شالش رو با بی قیدی روی شونه هاش انداخته بود . دخترک نوجوونی کنارش ایستاده بود که موهای ل*خ*ت یک دست مشکی داشت و بی حرف با چشمهای سبز و سردش بهم خیره شده بود انگاری فقط اون بود که متوجه حضورم بود.

حرکتی به خودم دادم و به جلو حرکت کردم نگاهم به چمدونهای جلوی در ورودی بود . با صدای رباب خانم به خودم اومدم : اومدید خانم جان ؟

نگرانی تو چشمهای رباب خانم دیده می شد . زن به من خیره شده بود و منتظر نگاهم می کرد که رباب خانم به سمتم برگشت و گفت : خانم جان ایشون سیمین خانم و دخترشون هستند.

romangram.com | @romangram_com