#بانوی_کوچک_پارت_146
کلافه پوفی کرد قاشقو زمین گذاشت و پایین رفت . تو فکر حرفهای شهروز بودم با یه ظرف سوپ وارد اتاقم شد . کنارم نشست قاشقمو دستم گرفتم و این بار خودم مشغول شدم . هر کدوم تو سکوت خودمون غرق بودیم ... خوردن غذا که تموم شد . شهروز ظرفهای غذارو پایین برد . موقع رفتن گفت : پاشو لباسهاتو عوض کن راحت بخواب
به لباسهای تنم نگاه کردم هنوز لباسهای صبح تنم بودند . یه شلوار جین با یه پیراهن خونگی . بلند شدمو لباسهام یا یه تی شرت و شلوارک ساده و راحتی عوض کردم و دوباره سرجام برگشتم . خوابم نمی اومد اما دوست داشتم فقط دراز بکشم . کمی که گذشت شهروز دوباره به اتاق برگشت . کنارم روی تخت نشست و گفت : حرف بزنیم؟
-بزنیم
-تو مطمئنی ساره ... زود تصمیم نگیر ... تا هر وقت بخوای جات همین جاست روی چشمهای من ...خوب فکر کن ... اجباری در کار نیست
-من خوب فکر کردم
-اگه بخوای باهام بمونی حق نداری زیرش بزنی ... اگه گفتی می مونم باید بمونی ...هر اتفاقی هم که بیفته باید بمونی ... نباید بزنی زیرش ...
-می مونم
-16-17سال اختلاف سنی ازارت نمیده ممکنه الان چیزی متوجه نشی اما ده سال دیگه من نزدیک 50سالمه وتو تازه اول جوونیته.
-می دونم
-اگه موندی باید قید بچه رو بزنی
-می زنم
-اگه
-من با این حرفها منصرف نمیشم...
سکوتی بینمون برقرار شد که گفتم : اگه موندم حق نداری بزنی زیرش ... اگه موندم حق نداری بگی بچه ای ... اگه موندم باید به پام بمونی...
romangram.com | @romangram_com