#بانوی_کوچک_پارت_145
-با یه ببخشید ساده از دلم در نمیاد
-توضیح بدم ؟
شونه ای بالا انداختم که ادامه داد : اون روز که شنیدم می خواستم گردن پسره رو بشکنم به جان خودت راست می گم پدرام شاهده ... اما دایی حامد معتقد بود تو به خاطر اینکه بهم مدیونی می خوای باهام بمونی ... می گفت حق زندگی داری ... من فقط خواستم خودت تصمیم بگیری ... همین ...
با دلخوری گفتم : چرا خودت بهم نگفتی ؟ من باید از مونا بشنوم ؟ چرا به این پسره اجازه دادی بیاد دم دانشگاه
-به جان ساره کار دایی حامد بوده من روحمم خبر نداشت . به خدا راست میگم . کیا نمی دونست من ازدواج کردم رفتار اون روز کتی هم به همین خاطر بود ... به جان خودم راست میگم .
لحظه ای سکوت که شهروز ادامه داد : برات سوپ اوردم پاشو بخور بعد حرف بزنیم.
-نمی خورم
-جان شهروز پاشو ... از صبح چیزی نخوردی می دونی ساعت چنده؟
نشستم . دلم از گرسنگی ضعف می رفت واقعا انرژی نداشتم . شهروز کاسه ی سوپ و جلوی روم گذاشت . خواستم قاشقو بردارم که زودتر از من دست به کار شد . انگاری دوست داشت غذا دادن به منو.
-خودت خوردی ؟
-خیالم که از تو راحت بشه می رم می خورم.
دستشو گرفتمو گفتم : برو بیار باهم بخوریم
-باشه تو بخور میرم میارم
-نه الان برو ...
romangram.com | @romangram_com