#بانوی_کوچک_پارت_144
به سمتش برگشتم و با صدای بلند صدایی که می خواستم بلند باشه ... اونقدر بلند که تمام زجرمو نشون بده ... زجری که امروز کشیدم ... صدامو بلند کردم اما خس خس سینه ام باعث شد صدایی شبیه ناله از هنجره ام خارج بشه
-من دختر خونده ی توام شهروز
نگاه شهروز مات شد انگاری تازه فهمید من چی میگم . همونجا روی پله ها نشست و سرشو تو دستهاش گرفت . نگاهش کردم ... از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم ازش دلخور بودم ... روبه روش نشستمو ادامه دادم : اره شهروز من دختر خونده ی توام ؟ مونا چی میگفت شهروز ؟ این پسره بردیا امروز دم در دانشگاه چیکار می کرد ؟ هان ؟ چرا جوابمو نمی دی ؟ می دونی من امروز چی کشیدم ؟ می فهمی ؟ نه نمی فهمی به خدا نمی فهمی ؟ مونا بهم گفته بود قضیه ی این خواستگاری مسخره رو ... من همون موقع جوابشو داده بودم . امروز بردیا اومده بود دم در دانشگاه می گفت : چرا جوابتون منفیه ... نمی خواستم جوابشو بدم که ادامه داد از اقا شهروز اجازه گرفتم که مزاحمتون شدم ... بهش می گم تو می دونی من چه نسبتی باشهروز دارم ؟نیششو باز میکنه میگه اقا شهروز گفتن دختر خونده شون هستید ...
با استین لباسم صورت غرق اشکمو پاک کردم . شهروز نگاهم نمی کرد که ادامه دادم : من دخترخونده ی تو ام شهروز؟
نگاهمو به چشمهای ناراحتش دوختم و ادامه دادم:خیلی بی انصافی شهروز ... خیلی ...
بلند شدم برم بالا که تو همون حالت شهروز دستمو گرفت و گفت : صبرکن ... من ... من ... نمی خواستم بعدا ازم گله کنی که چرا حق انتخاب نداشتی...
انگار زجر می کشید واسه گفتن این حرفها که ادامه داد : ساره من واسه بودن با تو زیادی جوون نیستم ... تو حق زندگی داری . نمی خوام پاسوز من بشی...
درد تو صورتش احساس می شد که ادامه داد : نمی خوام حسرت مادر شدن روی دلت بمونه
اونقدر عصبانی بودم که حد نداشت . نفس نفس می زدم . دستمو باشدت از دستش بیرون کشیدم . دوباره روبه روش نشستم و گفتم : حسرت ... حسرت چی ؟ گوش کن شهروز من ارزوی مادر شدن دارم ... دوست دارم بچه داشته باشم ... من ... من ... عاشق بچه ها هستم ... اما اینو خوب تو گوشت فروکن من اگه قرار باشه یه روز مادر بشم فقط و فقط ... مادر بچه ی تو میشم ... نه کس دیگه ... این حرف اول و اخرمه...
بدون توجه به شهروز در حالی که نفس نفس می زدم خودمو به اتاقم رسوند.حالم خوب نبود . ماسک اکسیژنو کشیدمو روی دهانم گذاشتم . بسم بود این همه تنش ... چشمهامو بستم و نفس های عمیق می کشیدم . یاد امروز افتادم اومدن بردیا دم دانشگاه ... یاد امروز باعث شد باز هم غم روی دلم بشینه ... درسته خیلی ناراحت بودم اما یاد حرفهایی که امروز به شهروز زده بودم باعث می شد احساس سرخوشی داشته باشم . من تصمیم خودمو گرفته بودم ... به هیچ عنوان حاضر نبودم شهروزو از دست بدم.
صدای در اتاقم باعث شد دست از فکرو خیال بردارم . شهروز سینی به دست وارد اتاقم شد . رومو برگردوندم و به پهلو خوابیدم . هنوز ازش دلخور بودم . کنارم نشست سینی رو انگار گذاشت رو پاتختی . دستش که رو موهام نشست ناخوداگاه چشمهامو بستم.
-ازم دلخوری ؟
بدون این که چشم باز کنم . ماسکو از روی دهنم کنار کشیدمو گفتم : ازت دلخورم به اندازه ی تمام دنیا
-ببخشید
romangram.com | @romangram_com