#بانوی_کوچک_پارت_143


-خانم جان این حرفها چیه ... ما همگی دوستون داریم . حتی خود اقا به جان سعیدم که جون اقا بسته به جونتونه . به خدا این فکرهای بی خود چیه که می کنید ...

-دوسم نداره ... اقا دوسم نداره ...

هق هق گریه مو تو سینه ی رباب خفه کردم . دوست نداشتن سرمو از روی سینه اش بلند کنم . کمی که اروم شدم رباب خانم بلند شد بالش کوچیکی اورد و زیر سرم گذاشت . کمکم کرد دراز بکشم بعد از اینکه پتوی نازکی روی من کشید ازم خواست استراحت کنم . واقعا به استراحت احتیاج داشتم . با بستن چشمهام خودمو به خواب سپردم.

بااحساس اینکه کسی موهامو نوازش می کنه ازخواب بیدار شدم.چهره ی شهروز با اون نگاه غمگینش جلوی چشمهام بود.

-بهتری ؟

چند لحظه خیره نگاهش کردم چقدر دل تنگش بودم دستمو به سمت صورتش دراز کردم . می خواستم مطمئن بشم که خواب نمی بینم . وسط راه دستم از حرکت ایستاد یاد امروز باعث شد اخم کنم و دستمو پس بکشم . بی حال بلند شدم که شهروز پرسید کجا میری ؟

جوابی بهش ندادم و خواستم به سمت اتاقم برم که جلوی روم ایستاد و پرسید : گفتم کجا میری ؟

سرد و بی حوصله گفتم : اتاقم

دستمو کشید و گفت : باشه بیابریم یه چیزی بخور بعد برو ... رباب خانم می گفت از صبح چیزی نخوردی واست سوپ پخته

باعصبانیت دستمو پس کشیدمو گفتم : نمی خورم

انگاری شهروز هم بی حوصله بود که از دیدن لج کردن من عصبانی شد و گفت : ساره بیا بریم غذاتو بخور حوصله ندارم

بدون این که اهمیتی بهش بدم به سمت پله ها حرکت کردم که روبه روم ایستاد و با عصبانیت و صدایی که کمی بلند شده بود گفت : این مسخره بازیا چیه در اوردی ساره ؟

انگار منتظر همین بودم که عصبانی شدم و گفتم : مسخره بازی ... مسخره بازیو من در اوردم یا تو ؟

-چی می گی ساره ؟

romangram.com | @romangram_com