#بانوی_کوچک_پارت_142
منتظر عکس العملش بودم که دستم کشیده شد.
-جهنم ضرر ... بیا که دور دور خودته ... هر چی می تونی بتازون
لبخندی زدم و عطر شهروزو به مشامم کشیدم . هیچ چیز مهم نبود ... حرفهای فریماه مهم نبود ... سیمین مهم نبود ... هیچ کس مهم و هیچ چیز مهم نبود ... مهم من بودم ... مهم شهروز بود ... و مهم ارامشی بود که وجود هر دومونو پر می کرد.
باعصبانیت در ورودی رو محکم به هم کوبیدم اونقدر محکم که رباب خانم از اشپزخونه بیرون اومد نگاهی به صورت پر از عصبانیتم انداخت و گفت : چیزی شده خانم جان ؟
سعی کردم خودمو کنترل کنم که گفتم : نه رباب خانم چیزی نیست ؟
-اقارو خبر کنم ؟
پوزخندی روی لبم نشست : نمی خواد اقا خودش خبر داره
رباب خانم بدون گفتن حرف دیگه ای به اشپزخونه رفت . دو ساعتی بود که تو سالن رژه می رفتم . اونقدر عصبانی بودم که حد نداشت . سینه ام خس خس می کرد اما این چیزا اصلا واسم مهم نبود . منتظر شهروز بودم . دو سه باری از اسپری ام استفاده کردم اما تاثیری نداشت به سمت کپسول اکسیژنی که گوشه ی سالن بود رفتم شاید اون می تونست حالمو بهتر کنه . ماسک اکسیژنو روی دهانم گذاشتم با دیدن کپسول یاد شهروز افتادم . اینم از کارهای شهروز بود واسه راحتی من هر گوشه ی خونه یه کپسول اکسیزن کوچیک گذاشته بود یاد شهروز باعث شد بغض گلوم سرباز کنه . داشتم خفه می شدم نفس عمیقی کشیدم از حرص ماسک و پرت کردم و به سمت مبل گوشه ی خونه رفتم . دلم گریه می خواست یاد امروز افتادم زدم زیر گریه گریه ای از ته دل . خواستم هق هق گریه مو خفه کنم اما نشد زدم زیر گریه بلند گریه می کردم نفسم درحال تموم شدن بود اما اینا مهم نبودند ... دیگه هیچ چیز مهم نبود ... کاش بمیرمو راحت بشم ... انگاری ارزوم در حال براورده شدن بود که نفس کم اوردم داشتم از حال می رفتم که ورود حجم بالایی از اکسیژنو به ریه هام احساس کردم بعد دستی که ماسک اکسیژنو روی صورتم گذاشت ... کمی که حالم جا اومد چشم باز کردم رباب خانم با نگاه ناراحتی نگاهم می کرد
-خانم جان اتفاقی افتاده ؟
رباب خانم کنارم نشست دستمو گرفت و گفت : بهترید خانم جان ؟
نگاهش کردم چرا من این روزها این قدر تنها بودم . ناخوداگاه سرمو گذاشتم روی سینه ی رباب خانم . انگاری شوکه شده بود دوباره اشکهام سرازیر شدند این بار فقط اشک بود که پایین می ریخت.
-چرا من این قدر تنها و بدبختم رباب خانم؟
رباب خانم از دیدن حالن بغض کرده بود : نگید خانم جان ... این حرفها چیه ؟ شما تنها نیستید
-چرا رباب خانم تنهام ... خیلی تنها . من کسیو ندارم . هیچ کسو ... هیچ کس دوسم نداره ...
romangram.com | @romangram_com