#بانوی_کوچک_پارت_141


منتظر نگاهش کردم که تو همون حالت گفت : واسه این که دروغ می گن

کمی خم شد و دم گوشم گفت : خوشون می دونن تو انگشت کوچیکه ی سیمینم نمی شی

ته دلم خالی شد فکر کنم به وضوح رنگم پرید که فریماه نگاه پر تمسخرشو تکرار کرد و رفت . این چی می گفت ؟ باز هم سیمین ... وجودم پراز حسادت شد نسبت به سیمین که نه می شناختمش و نه دیده بودمش ...

-خیلی خوابت میاد ؟

به سمت شهروز برگشتم که گفت : یه ساعته هی خمیازه می کشی ... بخواب یه ساعتی طول میکشه تا برسیم

-تنها می تونی ؟

-اره عزیزم تو بخواب ... امروز خیلی خسته شدی

نگاه تشکر امیزی به شهروز انداختم . دستمو روی دستش ، دستی که روی دنده بود گذاشتم و خودمو به خواب سپردم . نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدایی به گوشم رسید

-ساره ... ساره جان پاشو رسیدیم

چشم باز کردم تو حیاط خونه بودیم . نگاهم به نگاه غمگین شهروز گره خورد.

-پاشو عزیزم ... پاشو برو تو اتاقت بخواب

-خیلی خوابم میاد ... تو برو منم میام

-پاشو ساره ... خسته ام ... بچه شدی ؟

یاد اون روز افتادم . لبخند شیطانی روی لبم نشست چشمهام بستمو دستم به سمت شهروز دراز کردم . شهروز انگار می خندید که گفت : نمی دونم چرا هر وقت من میگم بچه ...تو دلت ب*غ*ل می خواد

romangram.com | @romangram_com