#بانوی_کوچک_پارت_140


-بهت که گفتم لباس گرم بپوش . فکر کنم باد صبح بهت خورده . خدا رو شکر تب نداری ... شهروز تو کی قراره حرف گوش کنی ؟ آخه صبح هی بهت می گم لباس بپوش می گی نمی خواد الان میریم تو ماشین گرم میشم ... ببین اینم عاقبتش...

حواسم نبود و همین طور ادامه می دادم که شهروز دستمو از روی پیشو نیش برداشت ب*و*سه ی ارومی به کف دستم زد و گفت : اروم دختر تو چته ؟ من که چیزیم نیست ... این همه نگرانی واسه چیه ؟

خجالت زده دستمو عقب کشیدمو گفتم : ببخشید ... اما دست خودم نیست ... چیکار کنم ... بی حال وحوصله که می بینمت دست و پامو گم می کنم

-ساره ... من چیزیم نیست ... قسم می خورم که حالم خوبه . فقط یکم بی حوصله ام فقط همین ...

-اخه چرا ؟

-یکم کارهام به هم ریخته همین ... نگران نباش حالا بیا بریم تو

سینی به دست به سمت خونه حرکت کرد که صداش زدم : شهروز ؟

-جان شهروز

-مواظب خودت که هستی ؟

خنده ی پر مهری زد و گفت: اره قول میدم که هستم

دست دیگه شو به سمتم دراز کرد و گفت بیا بریم ناهار از دهن افتاد

مثل همیشه به سمتش پرواز کردم.

ناهار در محیط دوستانه ای صرف شد.شهروز سعی می کرد لبخند بزنه و خودشو شاد نشون بده اما منی که شهروزو خوب می شناختم می فهمیدم که همه اش به خاطر منه و این برام قابل احترام بود . بعد از ناهار من و شهروز اولین کسانی بودیم که زودتر از همه خداحافظی کردیم .شهروز کارو بهونه کرد و ازم خواست برگردیم . موقع برگشت پدرام نمی دونم چی از شهروز پرسید که شهروز گفت : حالا نه خبرت می کنم

تمام طول مسیر هر دو ساکت بودیم . نمی دونم چی فکر شهروزو مشغول کرده بود اما خودم به روزی که داشتم فکر می کردم . جمع خانوادگیشون خیلی خوب و دوستانه بود . مونا و خواهرش و همین طور پریا محبت رو در حق من تموم کرده بودند . فقط گاهی اوقات حرفهای فریماه بود که دلمو ازار می داد .یاد حرفش افتادم . بعد از ناهار همگی تو اشپزخونه بودیم و مشغول شستن ظرفها و تهیه ی چای بودیم که مونا اومد داخل منو که مشغول کار دید شروع کرد به قربون صدقه ی من رفتن . شیما خانم هم بااون صورت گوشت الودش به سمتم اومد و گونه مو محکم ب*و*سید .خجالت می کشیدم تو جمع پر محبتشون کمی که اطرافم خلوت شد فریماه پیشم اومد روبه روی من دست به سینه ایستاد نگاهش یه طوری بود نگاه پراز تمسخری به سرتا پام انداخت و اروم بدون این که کسی متوجه اش بشه گفت : زیاد به حرفهاشون دل نبند ... می دونی چرا این قدر قربون صدقه ات می رن ؟

romangram.com | @romangram_com