#بانوی_کوچک_پارت_138
-همش اینا نیست پدرام . یه حرفهایی می زد درست بودنشون منو می ترسونه
پدرام منتظر نگاهش کرد که شهروز ادامه داد : بردیا ازساره خواستگاری کرده
-چی ؟
صدای پدرام کمی بلند بود که شهروز ادامه داد : کیا از حامد اجازه ی خواستگاری خواسته.
درحالی که کم کم عصبانیت درچهره ی شهروز مشاهده می شد ادامه داد : م*ر*ت*ی*ک*ه ی عوضی می خواد پاشه واسه پسرش بیاد خواستگاری زن مردم . مگه من مرده باشم که اجازه بدم ... همونجا عصبانی شدم و به دایی حامد گفتم دست از سر زندگی من برداره اگه همه ی دنیا هم جمع بشن من ساره رو از دست نمی دم . شیطونه می گفت پاشم برم دفترش کاسه کوزه شو بریزم به هم ...
دستس روی شانه اش قرار گرفت . پدرام با لبخند نگاهش می کرد و گفت : اروم باش عمو اتفاقی نیفتاده ...خوب تو که همه ی حرفهاتو زدی واسه چی ناراحتی
شهروز در مانده خودش را روی صندلی انداخت و گفت : حامد میگه از کجا مطمئنی ساره می خوادت . شاید الان بهت احساس دین داره . از کجا معلوم چند سال دیگه ازت متنفر نشه ...
نگاهی باعجز به پدرام انداخت و گفت : حامد میگه چند سال دیگه تو پیر شدی و ساره تازه اول جوونیشه اون موقع است که متوجه تفاوتش با تو میشه ازکجا مطمئنی به پات می مونه ... راست میگه پدرام ؟میگه ... میگه ...
انگاری گفتن این قسمت بیشتر از هرچیز ازارش می داد در حالی که چهره اش پر از درد شده بود ادامه داد : میگه تو توانایی بچه دار شدنو نداری ... ارزوی هر دختریه که مادر بشه تو اگه ساره رو برای خودت نگه داری اونو از قشنگ ترین تجربه ی زندگیش محروم می کنی . میگه رهاش کن بره ... پدرام کجا بره ساره ؟ پس من چی ؟ می دونی اگه ساره بره من چی میشم ؟
خواست ادامه دهد که پدرام اجازه نداد . لبخند دلگرم کننده ای به شهروز زد . دستش را به گرمی فشرد و گفت : خودتو این قدر عذاب نده شهروز . این افکار و بریز دور . من تو چشمهای ساره می بینم که عاشقته به خدا اونم تو رو می خواد . به جان آرین خودش به مونا گفته .
-نمی خوام بعدا ازم دلگیر باشه که چرا حق انتخاب نداشته . تو که می دونی بودن ساره با من اجبار بوده نمی خوام فکر کنه مجبور به تحمل منه...
-چرا از خودش نمی پرسی ؟ چرا به خودش حق انتخاب نمی دی ؟
رنگ به وضوح از صورت شهروز پرید که پدرام بالحن اطمینان بخشی ادامه داد : نترس شهروز ساره کفتر جلد خودته مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمی ذاره نه به خاطر اینکه بهت مدیونه نه ... به خاطر این که دوست داره ... حالا هم ناراحت نباش میرم مونا رو صدا می کنم بره باهاش صحبت کنه.
دست پدرام رافشرد و گفت : الان نه پدرام ... بذار ناهارشو بخوره بعد
romangram.com | @romangram_com