#بانوی_کوچک_پارت_137


مشغول باد زدن کبابها بود اما تمام حواسش پی ساره ای بود که عجیب دلش را برده بود . ساره ای که چند دقیقه ای تنها بود همین که می خواست او را صدا بزند تا در کنارش باشد آرین پیش دستی کرده بود و ساره را تصاحب کرده بود . دلش ضعف می رفت برای ساره ای که تمام وجودش شده بود . برای ساره ای که هنگام بازی با پسرکی 4ساله ازته دل می خندید . مطمئن بود این گنجینه ی ارزشمند از ان خودش است هیچ کس حق نداشت ساره را از او دور کند تمام دنیایش را می داد تا در کنار ساره باشد.

-عمو کجایی ؟ اینا که سوختند

به سمت پدرام بازگشت . پدرامی که با خنده نگاهش می کرد و معلوم بود اماده است تا حرفهایی بارش کند.

-بسوزه پدر عاشقی که زد تمام جوجه هارو سوزوند

شهروز با بادبزن دستش ضربه ی ارامی به شانه ی پدرام زد و گفت : فضولی موقوف

-میگم عمو ... ناراحت نشیا اما مثل اینکه ارین داره جاتو می گیره ها

-بی خود ... به پسرت بگو دور و بر زن مردم نپلکه که کلاهمون میره تو هم

-اوه ... اوه ... اوه ... چشم . عمو نمی دونستم عاشق بشی خطرناک می شی

لحظه ای سکوت برقرار شد و پدرام ادامه داد : دیشب رفتی دیدن دایی حامد ؟

ابروهای شهروز ناخوداگاه در هم گره خورد یاد دیشب دلش را به درد می اورد . پدرام بهترین دوست و امینش بود . مطمئن بود از برادر زاده اش که همیشه یاورش بوده . مونا را نیز دوست داشت وبه اندازه ی چشمانش به این دو نفر اطمینان داشت.

-اره رفتم

-چیکارت داشت ؟

شهروز کلافه پوفی کرد و بادبزن دستش را روی میز انداخت و گفت : می خواست تکلیف ساره مشخص بشه

-خوب این که ناراحتی نداره . می گفتی ساره تکلیفش معلومه من می خوام با ساره بمونم همین ...

romangram.com | @romangram_com