#بانوی_کوچک_پارت_136


من باچشمهای گرد شده زل زدم به شهروز . شهروز سرشو پایین انداخت و درحالی که می خندید بی حیایی نثار مونا کرد و به سمت پدرام رفت . شام اونشب خیلی خوش مزه بود . وقتی سینه ی کبابها روی میز قرار گرفت چند لحظه صدایی از هیچ کس خارج نشد بعد همگی باهم زدیم زیر خنده خود پدرام از همه بدتر بود . کبابهایی که پخته بو همگی وارفته بودند . سینی پر بود از تیکه های کوچیک و گاهی سوخته و نیمه پخته ی کباب ولی با این حال خیلی خوب بود البته من که از مزه اش چیزی نفهمیدم من غرق خوشی دیگه ای بودم . شب تا دیر وقت لب دریا نشسته بودیم پدرام از دوران کودکیش خاطره می گفت و ما می خندیدیم.

سه روزی به سیزده به در مونده بود که برگشتیم تهران . من و شهروز با هم با ماشین شهروز بودیم . تمام طول راه بدون اینکه حتی لحظه ای بخوابم با شهروز بودم . براش میوه پوست می گرفتم . چای واسش می ریختم . مدام باهاش حرف می زدم . این تجربه های جدید واسم خوشایند بود ودوست نداشتم حتی لحظه ای از این لحظات رو از دست بدم.

بعد از برگشت به تهران رابطه ی من و شهروز عوض شده بود انگاری هردوتامون دلهامون پر از عشق شده بود و نگاهمون خواستن همدیگه رو فریاد می زد.

روز سیزدهم عید قرار بود بریم باغ برادر شهروز تو لواسون.همه ی فامیلهای شهروز اونجا بودند.برادرهاش و خواهرش وهمچنین برادر زاده هاش . جمع خوبی داشتند انگاری دیگه همه شون منو به عنوان یه عضو جدید از خانواده شون پذیرفته بودند . موقع ناهار همگی تو باغ بودند شیما خانم وزن داداشهای شهروز جوجه های ناهارو اماده می کردند و پدرام و شهروز مشغول پختنشون بودند . پدرام مشغول صحبت با شهروز بود . مونا و بقیه ی بچه ها با هم والیبال بازی می کردند . موقع بازی همگی به سمتم اومدن و از منم خواستند کنارشون باشم اما من قبول نکردم . نمی تونستم البته حالم خیلی خوب بود اما می ترسیدم به خاطر دویدن زیاد وسط بازی نفسم بگیره و من دوست نداشتم کسی منو تو اون حال ببینه . انگاری مونا حالمو فهمید که دست بقیه رو کشید و با گفتن : هرجور راحتی ساره جان ... هروقت دوست داشتی بیا کنارمون بچه ها رو باخودش برد. من تنها بودم خیلی دلم می خواست برم کنار شهروز . نمی دونم چرا از دیشب که به دیدن دایی حامد رفته بود خیلی گرفته و پکر بود . بلند شدم برم کنارش که دیدم آرین به یه توپ کنده جلوم ایستاده و بغض کرده.خم شدم سمتش

-چی شده خاله ؟

باناراحتی گفت : تو که خالم نیستی تو زن عمویی

خنده ام گرفت و گفتم : خوب چی شده زن عمو؟

-هیشگی با من بازی نمی کنه

-اخه چرا ؟

همون طور بغض کرده به سمت بچه ها که شدیدا مشغول بازی بودند اشاره کرد و گفت : اونهاروببین می گن تو بچه ای منو بازی نمی دن

نگاهی به سمت بچه ها انداختم . مونا و بقیه با هم شدیدا مشغول بازی بودند و بچه های کوچیک تر فامیل هم به تقلید از اونا کمی اون طرف تر واسه خودشون مشغول بودند . انگاری منو ارین تو یه وضعیت بودیم.

دستی به موهاش که شبیه موهای شهروز بود کشیدمو گفتم : عیبی نداره من خودم باهات بازی می کنم

آرین کوچیک تر از اونی بود که بتونه بازی کنه هر کدوم یه سمت ایستادیم و به هم توپ پرت می کردیم . بعد هم باهم گرگم به هوا بازی کردیم.بازی با ارین 4ساله منو سرحال می اورد.

شهروز

romangram.com | @romangram_com